ولی من هیچوقت یادم نمیره مهلا برای من و تو چه کارایی کرد .. تو توی مرز آموزش میدیدی .. کم پیش میومد که مرخصی درست و حسابی بهت بدن ... اما یه بار یه مرخصی ۱۵ روزه گرفتی !!:)) که آقا جون از همهی ما ذوقش بیشتر بود و گفت جمع کنید بریم شمال .. قرار شد همهی ما بریم و تو خودت بیای ..
تو اون چندوقتی که توی مرز بودی ، بخاطر مسائل امنیتی و کلی چیزهای دیگه نتونستیم با هم صحبت کنیم ..فقط اجازه داشتی با خانواده ات ارتباط داشته باشی و من خبر ها رو از مهلا میگرفتم .. چقدر مهلا شاهد بیقراریهای من بود .. چقدر کنارم بود .. چقدر وقتی تو نبودی هوامو داشت .. چقدر صبوری کرد ...
رفتیم رسیدیم شمال .. هیچوقت شور و شوق آقاجون از ذهنم بیرون نمیره .. همه در تکاپو بودن تا همهچیز موقع اومدن تو عالی به نظر برسه ... تو برای همه عزیز بودی .. تو چشم همه مرد بودی ...بعد از خانوم بزرگ تو همهکسِ آقاجون بودی .. به جرئت میگم آقاجون هیچکسو به اندازهی تو دوست نداشت ..
بخاطر همین هم بود که قرار شد برات مهمونی بازگشت بگیریم .. تویِ دل من غوغایی بود که فقط مهلا ازش خبر داشت ..وقتی امیر حسین از تو حیاط داد زد : اومدن .. اومدن !!مهلا از ذوق گریه اش گرفت ،منو بغل کرد و گفت : " اومد ! بلاخره اومد خونه .."
اشکاشو پاک کردم و بهش گفتم :"+برو دیگه .. چرا نمیری استقبالش؟!منتظره .. ×تو چرا نمیای ؟! بعد از ما الان دنبال تو میگرده !+اولا که خوب نیست من تنها باهاش حرف بزنم جلو اون همه آدم ، خودم میبینمش بعد . تو مهم تری . برو ، خواهرشی مثلا .. بدو دیگه ..!"
همون طور که داشت میرفت اشکاشو پاک کرد و گفت : "× امشب بعد از شام ، لب درياچه ."چشمام رو به نشونهی تایید روی هم گذاشتم و سرم رو تکون دادم ..مهلا اومد دیدنت و من موندم بالا ..تو دلم آشوب بود ولی داشتم از پنجره میدیدم که همه دورت هستن و مامانت رو بغل کردی .. خاله نسرین خیلی تو بغلت گریه کرد ..
آقا جون هم پیشونیت رو بوسید .. مثل همیشه .. :) دوباره ریش گذاشته بودی .. :)بلاخره استقبال هم تموم شد و جرفتین تو خونه .. قلبم آروم نمیگرفت.. هیچ یادم نمیاد که تا بعد از شام چجوری صبر کردم .. نشسته بودم که بلاخره مهلا اومد تو اتاق. با حرص گفتم :
"+ شام خوردنشون تموم نشد ؟! " مهلا ریز ریز خندید .. " × محمد لب درياچه منتظره .. بیا بریم .. " همون طور که شالمو رو سرم درست میکردم گفتم : " بله دیگه ، شما آقا داداشتو دیدی ، دلتنگیت رفع شده ، الان به من میخندی .. "بی اهمیت به حرفم گفتی : " به بقیه گفتم رفتیم پیادهروی . فعلا سراغتو نمیگیرن .."
وسط راه ایستادم ..مهلا برگشت طرفم .. " ×چرا وایستادی؟.. بیا دیگه .. +مطمئنی خسته نیست ؟! مطمئنی میخواد منو ببینه ؟! "اخم غلیظی صورتتو ابرو هاتو بغل کرد." × این مزخرفات چیه.؟از دلتنگی زده به سرت ، دیوونه شدی ؟ الان اینجوری شدی بخوایم بیایم خواستگاری لابد میخوای تو اتاقت پنهون بشی.!بیا بریم بابا .!"
رفتیم جلو تر که دیدم نشستی رو تنهیدرخت همیشگی . سرت پایین بود و متوجه ما نشده بودی . مهلا با لحن شوخ همیشگیش بلند گفت : " آقا محمد زنتو آوردم. تحویلش میگیری یا ببرمش ؟ " یهو سرتو آوردی بالا و اطرافت رو نگاه کردی.. بلند شدی و اومدی نزدیک .."_چه خبرته مهلا ؟میخوای بلند تر بگو آقا جون هم بشنوه.!"
جهت نگاهتو عوض کردی و چشمت افتاد رو من .. یه لبخند بزرگی صورتت رو پوشوند ."_ سلام خانوم. احوال شما ؟:)" همزمان دستاتو باز کردی .. شنیدی میگن از خوشحالی پرواز کرد؟فکر کنم پرواز کردم سمتت ..محکم بغلت کردم و یه قطره اشک روی گونه ام ریخت .×میرم مراقب باشم،کسی خلوت دوتا کفتر عاشقمون رو به هم نزنه..
مهلا رفت ... نمیدونم چقدر تو بغلت بودم ولی نمیخواستم ازت جدا بشم .. نشستیم روی تنهی درخت .. "+ایندفعه خیلی طولانی شد غیبتت.." نفس عمیقی کشیدی .." _میدونم .. اینبار ، دورهمون فشردهسازی شده بود ..برام دیر گذشت .. این بار خیلی زیاد دلتنگ شدم .. +برای منم همین طور ..برای منم دیر گذشت ..
"_مسیح ، پالتویی .. کاپشنی .. چیزی !چهوضعشه .. چرا این طوری اومدی بیرون تو این هوا ؟!+حواسم نبود .. عجله داشتم .."خندیدی .. ببین حتی دلم واسه دیدن خندههات هم تنگ شده بود .."_عجله داشتی ..؟ بابت چی ؟!"البته که همیشه همین طوری ازم حرف میکشیدی .. جواب رو میدونستی ولی همیشه میپرسیدی ... :)
"+بابتِ دیدنت .. میخواستم ببینمت .. دلم تنگ شده بود .. _دلت تنگ شده بود ؟!+دلم مرده بود ..! "ابروت رو بالا انداختی .. "_ حالا دیگه از اصطلاحات من استفاده میکنی .؟ از کی تا حالا ؟+از همین امشب .. " دوباره بغلم کردی .. میدونستم دلم برای اون لحظه خیلی تنگ میشه .. نمیدونم چرا .. ولی میدونستم...
اون شب یکی از قشنگ ترین شبهای زندگیم شد .. بودن کنارت ..بغل کردنت .. با مسخره بازی های مهلا . کلکل هایی با هم داشتین .. همش با تموم جزئیات تو ذهنم حک شدن .. بعضی شبا هستن که نمیخوای به صبح برسه..بعضی شبهام وجود داره انقدر به خودت میپیچی که همش منتظری صبح بشه...
متاسفانه یا خوشبختانه من هر دوشون رو تجربه کردم .. مثل بالا پایین شدن دما . مثل تفاوت بین یه بارون بهاری که لذت داره دیدنش با یه بارون سيل آسایی که براش باید نماز وحشت بخونی .. انگار شبیه همن ولی از درون نه ..بگذریم ..محتوای این نامه زیاد شد ولی باز هم دوست داشتنیه برام.تقدیم به نگاه قشنگتون..
15:41 - 5 September 2024