پاییزِ ۱۳۵۹، تهرانبرگ‌های زرد و خش‌خش‌کنان خیابان انقلاب، زیر قدم‌هام نرم نرمک می‌شکستند، و بوی قهوه‌ی داغ از کافه‌های کوچیک کنار خیابون، فضای خنک پاییزی رو پر کرده بود.چشمانم دنبال کتاب‌فروشی‌های قدیمی می‌گشت، که ناگهان نگاه‌ام به پسری بلندقد افتاد؛ موهایش خیس بارون ژولیده بود و دستش لیوانی از
قهوه‌ی داغ را محکم گرفته بود.او با دقت صفحه‌های کتاب «رومئو و ژولیت» را ورق می‌زد، و انگار صدای زنگوله‌ی کوچک بالای در، سرآغاز داستانی بود که قلب‌هایمان را به هم پیوند داد.آن روز، در دل همان کتابفروشی کوچک و کافه‌ی دنج، اولین عشق زندگی‌ام را یافتم.لحظه‌ای که نگاه‌مان گره خورد، زبان گفتن نداشت،
اما سکوت‌مان پر از حرف بود.رابطه‌مان ساده شروع شد، اما عمقش از اقیانوس‌ها فراتر بود.با هر برگ زردی که می‌افتاد، عشق‌مان بزرگ‌تر می‌شد، و زنگوله‌ی کتابفروشی، نوید پایان تلخ اما نشدنی را می‌داد...ادامه دارد
05:23 - 9 July 2025



1 Reply