#این_عشقهمه داشتند می دیدند. یک جای عمومی خب، خب، بود که بود! من که میخواستم خواهرم را تاب بدهم مگر نه؟ عزمم را جزم کردم و رفتم جلو. او با حالت خنثی و من خنثی تر. سکوتبا خودم فکر کردم آدم به یک آشنا سلام که بکند حداقل؟ گفتم سلام حالت چهره اش وقتی جوابم را داد، یادم مانده است
#این_عشقچند وقت بعد تر، در یک مراسم عمومی بود، دیدمش، خواهرزاده کوچکش را نشانده بود و تاب می داد. قربان صدقه اش می رفت و من هم از دور نگاهش می کردم. شاید هم می دید که نگاهش می کنم. من هم خواهرم کوچک بود، دستش را محکم گرفته بودمخوب بود من هم خواهرم را می بردمیا نه؟ چون آنجا بود، نباید؟
16:10 - 20 August 2026