#این_عشقچند وقت بعد تر، در یک مراسم عمومی بود، دیدمش، خواهرزاده کوچکش را نشانده بود و تاب می داد. قربان صدقه اش می رفت و من هم از دور نگاهش می کردم. شاید هم می دید که نگاهش می کنم. من هم خواهرم کوچک بود، دستش را محکم گرفته بودمخوب بود من هم خواهرم را می بردمیا نه؟ چون آنجا بود، نباید؟