قسمت دوم
این متن نوشته یکی از دوستامه که خیلی به دلم نشست🥺💔
Show this thread
«دعوت شیرین» قسمت دومتو همین حس و حال بودم که یکی در اتاقو زد ._فاطمه ؟ فاطمه ؟+بله آجی _خوبی ؟ میخوای به عمو بگم بریم دزفول هیئت ؟ +آخه الان ؟ نگا ساعت کن ساعت ۱۰:۴۵ تا برسیم دزفول میشه ۱۱:۱۵ حدودا،دیر نمیشه؟ _نه بابا بلد شو آماده شو بریم فقط زود ...
خیلی خوشحال شدم خیلی گفتم الهی قربونت برم امام حسینم بازم شرمندم کردی بازم بهم لطف کردی دمت گرم خیلی دوست دارم خیلیییی حدودا ساعت ۱۱ و ۲۰ رسیدم مصلا خیلی شلوغ بود سالن کیپ تا کیپ آدم نشسته بود دست دختر داییمو گرفتم و گفتم بیا بریم اون اول اولا جامون میشه
خلاصه که رفتیم ، روضه که تموم شد ، نوبت سینه زنی بود همینکه سرمو آوردم بالا مهشیدو دیدم سریع از سر جام بلد شدم و خودمو رسوندم بغلش ...و این شد قشنگ ترین هیئت رفتن عمرم ...پ.ن: همیشه صدامونو میشنون همیشه کنارمونن فقط کافیه ازشون بخواییم.نویسنده: ف نون
01:13 - 20 July 2024