خدایِبزرگِمنِکوچک*
خدایِبزرگِمنِکوچک*ماهی سیاهِ سجادهٔ آبی، منم!
Show this thread
کاش میشد خودمان را با غل و زنجیر ببندیم به جایی و فرار کنیم. یک نفس تا آزادی بدویم و خسته نشویم. پشت سرمان را نگاه کنیم و خودمان را ببینیم که با چشمان نفرتبار بدرقهمان میکند و همانجا گرفتار است. گرفتار است و نای تکان خوردن ندارد. خیالمان راحت باشد که قرار نیست دنبالمان بیاید.
کاش جایی بود که برای مدتی خودمان را نگه میداشت و ما بیدغدغه، بدون فکر و کاملا بیخیال از پنجرهٔ اتاق مردم خیابان را نگاه میکردیم.کاش میشد خودمان را بفروشیم و یک خود خوب جایگزینش کنیم.[خودمانیم، به چند میخریدند یعنی؟]
یا اصلا کاش میشد خودمان را در سطل آهنی شهرداری، پیچیده در نایلونی مشکی دور بیندازیم. دور بیندازیم و تبدیل به آدمهای بیخود شویم. [بیخود بودن بهتر است یا باخود به درد نخور؟!]کاش میشد ساعتی خودمان را بخوابانیم. کاش خودمان به مرخصی میرفت. کاش خودمان در جنگ، زیر ترکشهای موشک میمرد..
کاش میتوانستیم خودمان را محکوم کنیم و کسانی بودن که مسئولیتشان رسیدگی به جرائم خودها بود.من از خودم خسته و شاکیام..
16:18 - 10 March 2026