یکبار پیش آمده بود که برای سوالی مجبور بودم خدمت یکی از علما مشرف شوم. شنیده بودم ایشان در علوم غریبه، استاد هستند. خب این امور خیلی «مراقبت» نیاز دارد و نمیشود بیگدار به هر کسی اعتماد کرد. این شخصی هم که من محضرشان رفته بودم هم آنقدری معروف نبود که بتوانم از اساتیدم تاییدیه یا ردیه بگیرم.
خلاصه بار اولی که خدمت ایشان رسیده بودم، با چشم، آن سالن را ورانداز میکردم که نشانهای برای تایید یا رد ببینم(که بعدا فهمیدم حسینهی خانهشان است). داشتم چشمچشم میکردم که یک پرچم با نام اباعبدالله دیدم دلم کمی آرام گرفت کمی بیشتر نگاه کردم دیدم عکس کوچکی از حضرت آقا هم روی طاقچهشان بود.
نوبت صحبت من که شد، دیدم قاب عکسِ رومیزیِ کوچکی از حاج قاسم هم کنار دستشان دارند. من کامل خیالم راحت شده بود و بی محابا دل به حرفهای پیرمرد سپرده بودم.این حال را میبینید؟آدم اگر بداند دارد وارد اتاقی میشود که چندتا استکانِ شیشهای خورد شده است، گاماس گاماس و پاورچین راه میرود که نکند تیزیِ
شیشه خوردهها پایش را زخم کند.حالا کافیست یکی داد بزند:«خیالِت راحت. جاروشون کردم.» باز شروع میکند با دل قرص، پا زمین کوبیدن.راستش این همه بلبل درازی(همان زبان درازی یا شاید بلبل زبانی خودمان.) کردم که تذکری بدهم_اول به خودم_.و آن اینکه آدم اگر بداند زبانم لال دارد وارد جمع دختربازها
و عرق خورها میشود دامنش را ورمیچیند و قبایش را جمع میکند که مبادا از این جماعت رنگ بگیرد و اثر بپذیرد. اما همین آدم وقتی وارد یک پلترفم مذهبی میشود کمی که چرخ میزند، میبیند فلانی عکس رهبری را ویراست کرد؛ گاردش را کمی باز میکند.فلانی امشب حرم رفته بود(خوش به حالش) گاردش را باز میکند.
فلانی امروز حدیثی از مولا ویراست کرد(دمش گرم). گاردش را باز میکند. کمی بعدتر او دیگر اصلا پاورچین در این پلتفرم راه نمیرود.بعد از یکسال به خودش میآید میبیند این گاردِ باز، کار دستش داده.نگاه میکند به یکسالی که گذشته:من برای اولین بار با نامحرم گفتگو کردم.من برای اولین بار به خودم اجازه دادم
در پیوی به نامحرمی پیام بدهم. من برای اولین بار در ویرآوایی با نامحرمی شوخی کردم. من برای اولین بار...برای اولین بارهایی که شبیه به اولین لب به دود زدنها هستند. اولینهایی که هیچ وقت در یک جمع غیر مذهبی قفلشان نمیشکست، چون آنجا حتما پاورچین قدم میزدیم.عزیزانم!به خاطر خودتان کمی «مراقبت» کنید.
04:33 - 7 January 2025