مبارکه 😊
شب که به انتها رسید،رنگ قهوهای روشن یکدست اتاق،در نور شبخواب،سوخته که شد،میز و صندلی رزگلد را که مرتب سرجایشان گذاشت،در دل خستگیها یکبار دیگر نامههای روی میز را بیهدف کنار زد.بیهدفتر پشت و رویشان را نگاه میکرد.اسمی روی نامه دید،اسمی که نمیفهمید چرا باید چندین دقیقه خیرهاش میماند.#شب