در آن شب سیاه.که قلبم در راه گلویم ایستاده بود.به آن جلوه روشنایی رسیدم.او در گوش صبحدم به من گفت:تو هیچگاه به خودت نمیاندیشی،اما به یک لیوان؟بسیار...
او در جلوهی طلوع به من گفت:تو خودت را گم کردهای.گمشده تو در تو خلاصه میشود.او در اوج نیمروز،هنگامی که از من جدا میشد، زمزمه میکرد،خیال میکنی سرابها تو را سرشار میکنند...؟ببین قلب تو، در راه گلویت ایستاده.دل تو بوی مرگ میدهد.📚صراطاستادعلیصفاییحائری
22:09 - 19 August 2024