خب.. احساس میکنم متعلق به این نسل نیستم.تقریبا هیچ شباهتی به همسنوسالای خودم ندارم.احساس میکنم ۴۰ سالمه، آهنگایِ قدیمی گوش میدم، عاشقِ زندگی کردن تو یه کلبۀ دورافتاده وسطِ جنگلم؛ کاملا دور از هر وسیلۀ الکتریکیای.بهم گفت وقتی با یکی بزرگتر از خود همکلام میشی، میبینی چقدر سطحطنزش، علایقش، خواستههاش و هزارتا چیزِ دیگه که تو ذهنشه با تو فرق داره.اما تو جمعِ بزرگتر از خودم که نشستم، دیدم میتونم درکشون کنم.یه بعضی جاها حتی من بهشون مشاوره دادم.دیدم اونا هم همونچیزی رو میخوان که من میخوام؛ یه زندگیِ سادۀ بیدردسر، آرامش کنار اونی که دوسش داری و بهش وفاداری.وفاداری. چیزی که کمتر بینِ بچههایی که میگن همسنوسال منن دیدم.شاید فقط تو شناسنامه ۱۸ سالمه و یه روحِ حدودا ۳۰-۴۰ ساله داره تو بدنم زندگی میکنه!خب آره، شاید تو زندگیِایدهآلت اینه که؛ امروز صبح که از خواب بیدار شدی، از کدوم رنگِ لوازمآرایشیت استفاده کنی که تکراری نباشه، بعدش به کدوم دوسپسرت پیام بدی، کدوم لباس خوشگلهتو بپوشی که تاحالا هیشکی ندیده، بعدش با کدومِ "دوستِاجتماعیت" بری بیرون، یا اینکه خب امروز گفت «دوستت دارم» بذار یه حلقه بذارم تو بیوم!چمیدونم! مثلا امشب تو پارتی چندتا لیوان بخورم؟
خب این تویی.و این منم:- من ترجیح میدم از این موادِ صنعتیِ بهظاهر جذاب که اسمش لوازمآرایشیه استفاده نکنم.علاوه بر ضرری که پوستم میزنه، اعتمادبهنفسشو دارم که خودم خیلی خوشگم و نیاز ندارم پشتِ یه نقاب از آرایش قایم بشم.البته چیزی که باور دارم اینه که با آرایش بیرون رفتن یه دروغه، چون اون چیزی که مردم میبینن صورتِ واقعیت نیست.- من دوستپسر یا دوستِاجتماعی یا هر اسم کوفتیای که دوست داری روش بذاری ندارم چون به این فکر میکنم اون آدمی که میخواد بیاد تو زندگیم، قطعا دلش یه گلِ دستنخورده میخواد، نه یه گلی که همه لمسش کرده باشن.چه لمس کردنِ بدنش باشه، چه لمس کردنِ قلبش.حلقه مالِ یه نفره، اونی که صاحبِ اولوآخرته.- آره منم مث همه دخترا یه کمدِ پر از لباس دارم اما هی نمیام لباس جدید بخرم چون «اینو بقیه دیدن! فکر میکنن بدبختبیچارم، لباس ندارم؟» خب خودمم یه زمانی همینجوری فکر میکردم ولی از یهجایی میفهمی نظرِ مردم هیچ تاثیری نباید تو زندگیت داشته باشه، چون تو برای خودت زندگی میکنی نه برای مردم!خلاصۀ کلام اینکه؛ این منم و این تو. ما تویِ یه نسلیم اما نسلها بینمون فرق هست.
12:47 - 21 تیر 1405