💢چرا اینقدر پوستکلفت شدیم؟چرا از این غم نمیمیریم؟.کلاس که تمام شد، قبل از این که ماژیک وایت برد را پایین بگذارم، یکی از بچههای کلاس یک کیسه پلاستیکی روی میزم گذاشت: استاد!یه عالمه اوریگامی درست کردم ببرید برای دخترتون!-ممنون کریمخانی! چرا خودتو زحمت انداختی؟خندید و رفت!
دویدم سمت خیابان...مترو...مقصد:متروی پانزده خرداد، سمت خیابان بهشت،معراج شهدا!دم در سرباز بچهسال کیفم را بازرسی کرد، اوریگامیها را دید، یک لحظه اوریگامی هواپیمایجنگی را در دستش لمس کرد، با مکث نگاهش کرد،خوشش آمده بود، گفتم مال خودت! خوشحال شد و تشکر کرد!رفتم داخل،در سرویس بهداشتی وضو گرفتم،داخل
سالن معراج تازه بدن شهید را آورده بودند، در تابوت را باز نکرده بودند!-جواد! چرا در تابوت بستهست؟-حاجی جنازه خیلی وضعش...جفتمان زدیم زیر گریه!شهیدسیدعلیحسینی را در گلزارشهدای امامزادهحسن نسیمشهر (اسماعیلآباد) دیده بودممن با افغانها خیلی داداشی هستمهیات و برنامههاشان را هر جا باشد میروم
بعد حمله اخیر رژیم #اشرافیگری امریکا به مواضع نیروهای مقاومت، خبر شهادت سید رسید، ناباورانه!همه چیز آخرالزمانی شده!یک سفرهای باز شده و خوبان روزگار دارند رزق شهادت میبرند و ما حرفمفتزنها ماندیم و روسیاهی!دختران دوقلوی شهید مثل باران گریه میکردند!یعنی باران بود واقعا!آن صحنه که من دیدم را هیچ عکاس و فیلمبرداری نمیتوانست شکار کند!دیدم موقعیت تابوت رو به قبله است!رفتم جلو و نماز میت را بجا آوردمتوی قنوت گفتم خدایا منو به این شهید ملحق کن!تا قبلش انگار توی خواب و بیخیالی بودم و یهو سیلی سنگین فقدان سیدعلی به صورتم خوردسردار باقرزاده هم دید من نماز میت بجا آوردم او هم آمد و بجا
آورد!مداح میخواند و مادر و همسر و دختران و خواهران و خانواده شهید زار میزدندمادرش عجب شیرزنی بود، کلماتش مثل پتک بر دلم فرود میآمد و آتشم میزد، دلم میخواست مداح و بلندگوها ساکت میشدند تا صدایش را با وضوح بهتر بشنوم:پسرم سرباز امامزمانه! فدایی امامزمانه! چرا میگین بچهت رو نباید میفرستادی؟
پسرم نره، اون نره، این نره، پس دیگه کی بره از حرم بیبی دفاع کنه؟با لهجه هزارگی اینها را زمزمه میکرد و درس زینبی به ما میدادقشنگ معلوم بود بعد شهادت بچهاش به او حسابی زخم زبان زدهاندمداح خسته شد و فیتیله مراسم را کشید پایین و حالا صدای مادرشهید رو با وضوح میشنیدم:چرا در تابوت رو باز
نمیکنید صورت پسرم رو ببینم؟باز آتشی در قلبم دوید:مادر هیشکی هنوز صورت شهید رو ندیده، تابوت رو کنار قبر باز میکنند، اونجا صورت بچهت رو میبینی!رسما داشتم چرند میگفتم!کی جرات داشت به مادرش بگه بچهت مثل پروانه سوخته و هیچی ازش نمونده!تابوت را بلند کردیم، سبک بود!😭 مثل پرکاه بلند شد، آن
هیکل تنومند، چه بلایی سرش آمده بود؟ ای لعنت بر رژیم #اشرافیگری امریکا!چشمم به دختران شهید افتادداشتند از حال میرفتنداوریگامیها را از کیفم در آوردم و همسر شهید را صدا کردم:خانم حسینی! اینها رو بدین دختراتون!بچهها به هر حال بچهاند!تا آن طرحهای جذاب و رنگارنگ اوریگامی از موشک و هواپیما و حیوانات را دیدند، رفتند توی نخشان!مادرشان نگاه تشکر آمیزی کردبرای چند لحظه حواس بچهها پرت میشد هم غنیمتی بودمادر شهید دعایم کرد:تو هم به پسرم ملحق بشییه آمین کشیدهای گفتم و زدم زیر گریه!
یادم نمیآمد که در قنوت بالای تابوت، بلند دعا کرده باشم، اصلا با آن صدای بلند مداحی و بلندگو، چطور صدایم به مادر شهید رسید که او عین آن کلمات را گفت؟دلم گرم شد که شهید این کلمات را به زبان مادرش انداخته!عجب شیرزنی بود مادرش!میگفت پدر سید علی هم سال ۵۹ با اینکه افغان بود
بعد از شنیدن فرمان امام خمینی به جبهه خرمشهر و آبادان رفت و مجروح شد آن وقت پسرش شهید نشود؟این را که گفت یاد مظلومیت همه بچههای مبارز افغان افتادم، از شهید جعفر حسینی (ابوزینب) تا محمدسرور رجایی!دو دستی محکم زدم رو پیشونیماز پوست کلفتی خودم حیرت کردم که چرا نمیمیرم؟ابراهیم زیر بغلم را گرفت:
حاجی این دیوونه بازیا چیه در میاری؟برایم آب آورد و حالم جا آمدنمازی خواندم، دو رکعت نماز زیارتی شهید را بجا آوردمیادتان باشد، هر شهید مثل امامزادگان، دو رکعت نماز زیارتی دارد، بجا بیاورید!نماز زیارتی شهید را که خواندم دلم کمی آرام شد.از معراج شهدا که بیرون آمدم، تهران مثل همیشه بود...
من بودم که انگار مثل همیشه نبودمبعد هر شهید،من برای دنیا دیگر مثل سابقش نیستمنیستم که نیستم....#جهاد_اذن_اللهخونبهای شهیدان 20:55 - 6 February 2024