💢ورود جدی‌ام به شعر از ده‌سالگی در کانون پرورش فکری جرقه خورد!سال۷۷کتاب شعر"دنیا چگونه شکل سیب است"از احمدخدادوست را بین کتابهای کتابخانه کانون خوانده بودمیک روز تابستانی در کتابخانه مشغول مطالعه بودم که آقایی سیبیلو آمد آنجا و مربی‌های کانون گفتند این آقای خدادوست است!آمده تا برایتان شعر بخواند!
من که تصورم از شاعر و نویسنده جماعت یک چیزی توی مایه مجری‌های شسته و رفته تلویزیون بود نه یک مرد هیکلی با سبیل دهخدایی، دیدن این تیپ شاعری برایم عجیب بود!به هر حال، نشست و گفت این کتاب دنیا چگونه شکل سیب است را کدامتان خوانده‌اید؟من دست بلند کردم و از حفظ یکی از شعرهایش را خواندمچهره‌اش شکفت!
گفت:خودت هم شعر میگی؟گفتم بله و شعری که درباره حلزون! سروده بودم را خواندم😅از آن شعرم که گوشواره تکرار شونده‌اش،"خوش به حال حلزون!" بود،فقط همین بندش یادم مانده:خوش به حال حلزونحلزون خانه به دوش است ولیغم روی دوشش نیستو دلم سوخت به حال انسانکمرش می‌شکند از غم‌هاآدمی چون گل یاس است ظریف
وای بر انسان‌ها!...یادم است که بعد جلسه، آقای خدادوست قبل این که برود، گوشه‌ای با مربی‌های کانون حرف زد و به من اشاره کرد و ندانستم چه گفت!اما از آن روز به بعد برایم فرم عضویت در مرکز آفرینش‌های ادبی کانون را آوردند و یکسری جلسات و کلاس‌ها و دوره‌ها برگزار شد که شرکتم در آنها چشم و
گوشم را به دنیای ادبیات باز کرد!...آقای خدا دوست را دیگر ندیدم و ندیدم و ندیدم تا در نمایشگاه کتاب اردیبهشتامسال! بعد از ۲۵سال!پیر شده بود اما نگاهش همان نگاه بود!از دور دیدمش! یک نشستی درباره کتاب کودک بود و دور و برش شلوغ! من در آستانه چهل سالگی، با یک وجب ریش و عبا و عمامه، پرتاب شدم به
خاطرات کودکی!همان طفلی که با صدای لرزان و هیجان‌زده شعر خودش را برای یک شاعر درجه یک شعر کودک مملکت خواند و ازاو تشویق شنید!واقعا زندگی آدم‌ها را یک دیدار کوتاه از این رو به آن رو می‌کند!اگر آقای خدادوست در کودکی‌ام با من مواجه نمی‌شد و سفارش مرا به مربی‌های کانون نکرده بود، شاید الان
شخصیت این مسعودنوروزی که می‌شناسید طوری دیگر بود!به همین خاطر من جلوی بچه‌ها به شدت مراقب رفتارم هستمچون خوب می‌فهمم گاهی یک اخم یا یک لبخند من، همه سرنوشت آینده یک کودک را عوض خواهد کرد!یک اخم یا لبخند ساده که شاید برای خود من چیز بزرگی نباشد!
تا به خودم بیایم دیدم آقای خدا دوست با یک خبرنگار دارد حرف می‌زند!ولش! مگر مرا یادش مانده؟چرا اذیتش کنم پیرمرد را؟تا بیایم دودوتا چارتایم را جمع‌بندی کنم که آیا بروم جلو و تلاشم را بکنم که یادش بیاورم آن کودک سال۷۷را،آیا نروم؟یا چه؟یهو در رفت و آمد جمعیت گمش کردم!رفت تا ۲۵سال دیگر🙄
22:13 - 17 July 2024



4 Replies

Profile picture of ‌🚩🇮🇷رضا بانی‌
@hamvatan4 August 2024
بسیار زیبا🌹👌یادش بخیر از طرف کانون تا سالها برام کارت پستال تولد امام رضا(ع) میومد....#کانون_پرورش_فکری_کودکان_و_نوجوانانکار زیبا و خوبی بود که نمیدونم الانم هست یانه...تو شهرما کانون ورودی پارک ملت شهر بود و جای بسیار زیبا و دلنشین برای بچه ها.چقدر استرس داشتیم یوقت کتاب امانت ...۱/

Profile picture of ‌🚩🇮🇷رضا بانی‌
@hamvatan4 August 2024
Replying to
میگرفتیم تحویلش دیر نشه...درتایید کلام شما یک خاطره هم من براتون تعریف کنمکتاب درخت بخشنده ی شل سیلوراستاین جزو اولین کتابهایی بود که از کانون گرفتم و انقدر رومن تاثیرگذاشت که نبردم تحویل ندادم و مامانم رفت بجاش خرید و تحویل کانون داد!😄اگر بهتون بگم شغل الانم متاثر از اون کتاب ه دروغ نگفتم🌹۲/

Profile picture of ‌🚩🇮🇷رضا بانی‌
@hamvatan4 August 2024
Replying to
بعداز سی و شش هفت سال از اون تاریخ اسم کارگاه چوبمون از نظر تمام خانواده درخت بخشنده ست.بااینکه هیچوقت فرصت نشد ثبتش کنم و البته نیازی هم نبود چون تو دل خودم همیشه اسمش درخت بخشنده ست.الان هربار درختی میبینم ناخودآگاه درخت بخشنده برام زنده میشه و اونقدر آثارمثبت توزندگیم داشته که نمیتونم بشمرم❤۳/