اما، عزیزترینم، به من نگاه کن؛به لبهای تشنهام که از ترکهایشان، خونِ فراقِ تو میچکد؛به صورتم که از فرط اندوهِ نهفته در چشمانم، خویش را در آغوش کشیده و چینهایش را به وسعتِ دامنِ چیندار اندوه، بر سپیدیِ بیروحِ صورت گسترانیده است.به چشمانِ کهرباییام بنگر؛اینک غمِ یعقوب را بهتر میفهمند.
من میدانم که عقربهها بر صفحهی ساعت نخواهند مرد تا آنزمان که روزگار تو را در نقطهای از جهان بنشاند تا آشکارا رنج مرا نشانت دهد؛ آنروز از تو حساب میکشند که چطور قلبِ ملولِ مرا به رنج فروختی...