اما، عزیزترینم، به من نگاه کن؛به لبهای تشنهام که از ترکهایشان، خونِ فراقِ تو میچکد؛به صورتم که از فرط اندوهِ نهفته در چشمانم، خویش را در آغوش کشیده و چینهایش را به وسعتِ دامنِ چیندار اندوه، بر سپیدیِ بیروحِ صورت گسترانیده است.به چشمانِ کهرباییام بنگر؛اینک غمِ یعقوب را بهتر میفهمند.
من میدانم که عقربهها بر صفحهی ساعت نخواهند مرد تا آنزمان که روزگار تو را در نقطهای از جهان بنشاند تا آشکارا رنج مرا نشانت دهد؛ آنروز از تو حساب میکشند که چطور قلبِ ملولِ مرا به رنج فروختی...
عزیزترینم،میدانم معصیت است اگر از تو به درگاهش شکوه ببرم.من شکایتی ندارم؛چرا که میدانم عقربهها بر صفحهی ساعت نمیمیرند مگر آنکه روزگار، سرانجام، تو را در گوشهای از این جهان بگذارد که رنجِ مرا، پیشِ چشمانت عیان کند.آن روز، از تو حساب خواهند کشید؛که چگونه قلبِ ملولِ مرا به رنج فروختی؟
چگونه توانستی دلی را برنجانی که اگر گناه نبود، تو را معبودِ خویش میدانست؟عذابِ عشق
22:14 - 5 آبان 1405