سال ۶۲ در جبهه مریوان ، در گردان جندالله، یک روحانی امده بود وامام جماعت ما بود، بچه ها روزهایی که بیکار بودند واز مأموریت خبری نبود،فوتبال گل کوچک بازی میکردند حاج اقای ماهم با پیراهن بلندی ( دش داشه)که تنش بود هم با بچه ها بازی میکرد!ودر حین بازی پیراهن بلندش به پایش گیر میکرد وزمین میخوردو....
بچه ها هم به او میخندیدند، یک روز به ان روحانی گفتم ،حاجی جان شما که فوتبال بازی میکنیدوزمین میخورید بچه ها به شما میخندندواین در شأن شما نیست !ایشان در جواب به من گفت اشکالی ندارد! من همینقدر که بتوانم بچه های رزمنده را شاد کنم برایم کافی است ! اصلاً عمداً اینکاررا میکنم که بچه های رزمنده شادباشند
22:52 - 25 August 2024