اینجا دقیقه ها خیلی دارند زود میگذرند عزیزم میترسم ولی خب.. چه میشه کرد!؟ این روزها رو هواشو خاطره هاشو بوهاشو و.. همه رو با خودم ذخیره میکنم چون میدونم دلم واسشون تنگ میشه تو چی توام دلت واسه یِ من تنگ میشه!؟
کنار تو بودن خیلی خوبه اینقدر که بقیه نباید هم که به چشم بیان! ببخشید منو که ازت غفلت میکنم گاهی🥲ولی تو همش حواست به من هست علی الخصوص به دل نازک نارنجیم..
راه خیلی خیلی طولانی شده! اینقدر که کلافه و خستم کرده اما میدونی شوق دیدن تو همه اینارو میشوره میبره! همینه که نگهم داشته نه این تویی که منو نگه داشتی تا نزنم زیر گریه!
کمتر از دوساعت دیگه راهی میشم و عجیب دلم بی قراره.. بی قرار دیدنش لمس کردنش نفس کشیدن تو هوایی که اونجا بیشتر هست.. اما کاش دیدنش آرومم میکرد ولی میدونم که:گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاقساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدمخلاصه که آره سعدی همین که تو میگی.
بسم الله..و عشق سوزان است..بیا نه من از تو بپرسم کی هستی و نه تو از من بخواه که بگم کی هستم!اینجا هم قراره بخشی از گوشه ی اتاقِ میم باشه؛ حالا کدوم بخشش خدا داند و بس.