شالِی شالی ترا، دردی بگیرای.می‌جان شیرینا، خوابی بگیرای.صدای لالایی‌اش در گوشم می‌پیچید.تک‌تکِ نُت‌های آرامش‌بخشِ آن در بندبندِ وجودَم نفوذ کرده بود. گهواره را تکان می‌داد و زیر لَب، همین ترانه را زمزمه می‌کرد.نگران بود و خسته؛ چشمانش رفته‌رفته بسته می‌شد، امّا حواسش به گهواره و خوابِ کودکَش بود
آری، از مادر سخن می‌گویم.از همان که بی‌هیچ چشم‌داشتی، گهواره‌ی فرزندش را تکان می‌دهد، غذایش می‌دهد، به آب و گِل می‌رساندش، بزرگش می‌کند و...تمام دلگرمی‌اش می‌شود، دلبندش.دلش می‌خواهد همان‌گونه که سنگ تمام گذاشته،فرزندش هم سنگِ تمام بگذارد وعصای دستش شود، محرم اسرارش شود، همه‌کسِ او بشود.میم‌فا
15:59 - 10 December 2025

3 Reactions
114 Views