امروز نه آغاز و نه انجام جهان استای بس غم و شادی که پس پرده نهان استگر مرد رهی غم مخور از دوری و دیریدانی که رسیدن هنر گام زمان استآبی که بر آسود زمینش بخورد زوددریا شود آن رود که پیوسته روان استباشد که یکی هم به نشانی بنشیندبس تیر که در چله این کهنه کمان استاز روی تو دل کندنم آموخت زمانه
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکندبلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکندهمتم تا میرود ساز غزل گیرد به دستطاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکندبلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمنبا خزان هم آشتی و گلفشانی میکندما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوزچشم پروین همچنان چشمکپرانی میکند
Show this thread
این دیده از آن روست که خونابه فشان استای کوه تو فریاد من امروز شنیدیدردیست در این سینه که همزاد جهان استاز داد و وداد آن همه گفتند و نکردندیارب چقدر فاصله ی دست و زبان استخون می چکد از دیده در این کنج صبوریاین صبر که من می کن افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصودگنجی است که اندر قدم راهروان استهوشنگ ابتهاج
17:08 - 11 August 2026