غزلی نیست نثار تویِ دلدار کنمقلمی نقش زنم، چهرهی رخسار کنمبه شرابی که برافتد ز لبت مست شومسوی مسجد بروم طعنه به هشیار کنمخم ابروی تو تیری ست مرا داد به بادمُژِگانیست که بر ناوک پیکار کنمخُتنی، زلف برقصان به دمی نافهی چینبه صبا سرسپرم، روی به گلزار کنممن دیوانه به شوقت همه جا مست شدمبه جنونی حقِ حلاج سر دار کنمتو مرا بیش میازار گلم، روی گشاتا به کِی ناله زنم، پنجه بر این خار کنمچو به بر گیرمت از کف ندهم ماه بلندکه به آفاق رسم نقطه به پرگار کنمیوسفا، دلبرِ شیرین سخنم جامه رسانبه نظر سرمه کشم مرهم بیمار کنم#بهرنگ_یوسفی#جمعه_دلگیر