روزها فکر من این است و همه شب سخنمکه چرا غافل از احوال دل خویشتنماز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بودبه کجا میروم آخر ننمایی وطنممانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرایا چه بوده است مراد وی از این ساختنمآنچه از عالم عِلوی است من آن می گویمرخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاکچند روزی قفسی ساخته اند از بدنمکیست آن گوش که او می شنود آوازمیا کدام است سخن می کند اندر دهنمکیست در دیده که از دیده برون می نگردیا چه جان است نگویی که منش پیرهنمتا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایییک دم آرام نگیرم نفسی دم نزنممی وصلم بچشان تا در زندان ابد
به یکی عربده مستانه به هم درشکنممن به خود نامدم اینجا که به خود باز رومآنکه آورد مرا باز برد تا وطنمتو مپندار که من شعر به خود می گویمتا که هشیارم و بیدار یکی دم نزنم
18:24 - 30 August 2025

3 Reactions
6759 Views