فرهاد کوهکن، کندن کوه کمترین کارش بوده. نوشته: اسب رو در حالی که شیرین هنوز بر آن سوار بود بر گردن خود آویخت. آقا فرهاد عالی! این که تکلیفش مشخصه، با شیرین هم کاری ندارم؛ خود اسب تا پایین کوه حس نکرد یه جای کار اشتباهه؟ از بالا تا پایین کوه یه جا تعارف نزد که آقا فرهاد شما کمردرد میگیری مشتی، بقیه شو خودمون میریم؟ شیرین سوار اسب، اسب رو کول فرهاد. فکر کن اسب رو با سوارهاش کول کنی از کوه بیای پایین، برسی پایین کوه تازه باید بدفازی خسرو رو هم تحمل کنی. حالا بگذریم؛ ببین خلاصه داستان این بوده که خسرو و شیرین همو میخواستن دوطرفه، این وسط شیرین شیر تازه دوست داشته. فرهاد چیکار میکنه؟ میگه شیر تا از اونور کوه برسه اینجا که از دهن میفته، یه علی میگیم کوه رو میکنیم شیر زودتر برسه به خانومی. هیچی دیگه همین قضیه داستان میشه. چون شیرین و خسرو همو میخواستن دیگه؛ اگه نیاز بوده شیر زودتر برسه خود خسرو باید مدیریت میکرده ماجرارو، فرهاد رو کی میشناخته؟ خلاصه خسرو میگه فرهاد تو سوپرمنی یا مسئول توزیع شیر؟جای این ژانگولر بازیا و کندن کوه و کول کردن اسب و اینا بیا این طلاها رو رو بگیر برو دنبال بازیت. فرهادم لپش رو میکشه میگه بازیم تویی خوشگله، یک مسئله شیریه بین خودمون دوتاست، حلش میکنیم. طلاهاتو نگه دار واسه خودت. البته این دیالوگ بعد از چند ساعت حمل شیرین و اسب با هم بوده، بخاطر همین یه مقدار اینجا بدفاز شده بود. هیچی، فرهاد سینه رو سپر کرد و گفت من شیرینو دوس دارم و بهش هم میرسم، خسرو هم گفت بشین تا برسی. بعدم خسرو یک نفرو مامور میکنه خبر فیک مرگ شیرین رو بدن به فرهاد. فرهاد که میشنوه سکته میکنه میمیره، خسرو هم پیام میده به شیرین میگه بیا زید هم باشیم و قصه شیرین و خسرو اینجا شروع میشه.
17:13 - 17 April 2026