««داستان کوتاه »»بندِ دلزیرِ پلِ شناورِ کوثر، روی جاده‌ی خندق، تاول‌های گازِ خردل دهان باز کرده بودند. هوا بوی بادامِ تلخِ گندیده می‌داد؛ داغ، لزج و خفه. هور، مثل لاشه‌ای پهناور زیر آفتابِ ظهر افتاده بود و نی‌ها، خشک و نیزه‌وار، در سکوتِ سنگینِ بعد از آتش‌باران می‌سوختند.الیاس سینه به لوله‌های زنگ‌زده‌ی پل فشرده بود. پای چپش از بالای زانو حس نداشت؛ ترکشی سرد و برنده پوست و گوشت را جویده و شلوارِ بادگیرش را به استخوان چسبانده بود. خونابه، آرام و باریک، می‌چکید لای ورق‌های فلزیِ پل و در آبِ کدرِ هور هرز می‌رفت.چند قدم آن‌طرف‌تر، یونس افتاده بود؛ تیربارچیِ هجده‌ساله‌ی گردان که چانه‌اش از دردِ ترکشِ پهلو قفل شده بود. چشمانِ یونس دودو می‌زد. الیاس خودش را روی پل کشید. هر تکان، انگار قلابی فولادی بود که در گوشتِ رانش می‌چرخید. دندان‌هایش را آن‌قدر روی هم سایید که مزه‌ی گچ و خون دهانش را پر کرد.رسید بالای سر یونس. دستِ سالمش را برد زیر سرِ او. «طاقت بیار… قایقِ بهداری می‌رسه به آبراه.»یونس صدایش از ته‌چاه می‌آمد؛ شبیه ساییدن دو سنگِ زبر به هم: «الیاس… نمی‌کشم… آتیشه… انگار تو شکمم خاکسترِ داغ ریختن…»الیاس نگفت درست می‌شود. دروغ در هور، پیش از غروب رسوا می‌شد. فقط قمقمه‌اش را کشید؛ آبِ گرم و لجن‌گرفته‌ی تویش را ریخت روی لب‌های پوسته‌پوسته‌شده‌ی پسرک. یک قطره هم به گلوی خودش نرسید، اما دستش رفت سمتِ یقه‌ی اورکتش.زیپِ فلزی گیر داشت. با زور کشیدش پایین. زیرِ زیرپیراهنیِ سفیدِ خاک‌گرفته‌اش، یک کیسه‌ی کوچکِ کرباسی آویزان بود. الیاس کیسه را نبازیده بود از روزی که قطارِ اندیمشک از پلِ راه‌آهنِ اهواز گذشت.
توی کیسه، مشتی حنای خشک و یک شیشه‌ی بندانگشتیِ عطرِ گل‌محمدی بود. مالِ مهتاب.مهتاب زنِ گریه نبود. دخترِ کویر بود؛ زنی که دست‌هایش از چیدن پنبه قاچ‌قاچ بود اما وقتی حرف می‌زد، صدایش مثل صدای برخوردِ کاسه‌ی مس به آبِ قنات، زلال و سنگین بود. روزِ آخر، دمِ درِ چوبی که بادِ داغِ تیرماه خاکش را می‌برد، جلوی پدرش نیامده بود جلو. فقط وقتی الیاس کوله‌اش را انداخت روی شانه، مهتاب گوشه‌ی چارقدش را گاز گرفت، بعد این کیسه را چپاند توی مشتِ الیاس. نه التماس کرده بود، نه قسم داده بود. فقط گفته بود: «الیاس، این حنا رو نگه دار. اگه برگشتی، خودم دستات رو باهاش رنگ می‌بندم. اگه برنگشتی… بوش نذاره یادت بره کی توی این بیابون، پشتِ این درِ رو به قبله، چشم‌به‌راهِ قدم‌هاته.»حالا، شیشه‌ی عطر زیرِ بارِ ترکش‌ها خرد شده بود. تکه‌های شیشه توی پارچه‌ی کرباس نشسته بود و بوی غلیظ، داغ و گیج‌کننده‌ی گل‌محمدی با بوی تعفنِ خردل و نی‌های سوخته گلاویز شده بود. این بو، الیاس را پرت می‌کرد به پنجره‌ای رو به دشتِ کاشان؛ به زنی که منتظر بود تا دست‌های مردش از این کارزار، بی‌داغِ ننگ برگردد.صدای قایقِ توپدارِ عراقی از دهانه‌ی آبراهِ سوم بلند شد. آب شکافته شد. دوشکای روی لنج داشت نیزار را درو می‌کرد؛ تکه‌های خردشده‌ی نی مثل باران می‌ریخت روی پل.یونس پلک‌هایش افتاد. ناله‌اش برید. دستش سست شد و از لبه‌ی پل آویزان ماند روی آب.الیاس ماند و یک قبضه آرپی‌جی با دو موشکِ آغشته به گل.پایش فرمان نمی‌داد. استخوانِ رانش تیر می‌کشید، تا مغزِ سرش سیاه می‌رفت. کیسه‌ی کرباسی را که تکه‌های شیشه‌اش کفِ دستش را می‌برید، محکم فشرد. بوی گل‌محمدی و تیزیِ خون در مشتش قاطی شد. دردِ کفِ دستش، کرختیِ پا را پس زد. بیدار شد.
«مهتاب…»نامش را صدا نزد؛ در استخوانش فرو داد. کشید خودش را بالا. آرپی‌جی را با شانه‌ی راستش گرفت. وزنِ سلاح، استخوانِ شکسته‌اش را جابه‌جا کرد. جیغی از درد لای گلویش خفه شد، اما دستش نلرزید.قایقِ عراقی پیچید توی آبراهِ اصلی. تیربارچیِ دشمن، قامتِ الیاس را روی پل دید. خطِ آتشِ گلوله‌ها کشیده شد سمتِ پل؛ ورق‌های فلزی زیرِ ضرباتِ کالیبر پنجاه مثل حلب سوراخ می‌شدند. یکی از گلوله‌ها از پهلوی الیاس رد شد. گرما و داغیِ آهنِ گداخته گوشتش را شکافت.الیاس چشمانش تار شد. برای یک لحظه، هور محو شد؛ فقط مهتاب بود که روی سکوی خشتیِ خانه نشسته بود و کاسه‌ی آب را برای بدرقه‌اش پشتِ سرش خالی می‌کرد.نشانه گرفت. درست وسطِ موتورِ قایق.ماشه را چکاند.غرشِ موشک، گوشِ کرشده‌اش را شکافت. گلوله‌ی آتشین زوزه‌کشان رفت و نشست درست روی محفظه‌ی سوختِ لنج. صدای انفجار، نیزار را در نوری زرد و سرخ لرزاند. قایق مثل مشعلی روی آب چرخید و ستونِ دودی غلیظ به هوا رفت.الیاس افتاد. پشتش به ورق‌های داغِ پل چسبید.آسمانِ هور بالای سرش بود؛ یک‌دست، بی‌ابر و تفتیده. خون از پهلو و پایش راه باز کرده بود و زیرِ تنش دریاچه‌ای کوچک می‌ساخت. دستِ راستش هنوز بسته بود؛ مشت کرده، چسبیده به سینهبوی باروت کم‌کم در نسیمِ دمِ غروب می‌رفت، اما بوی حنای خیس‌خورده و عطرِ تندِ گل‌محمدی، از لای انگشتانِ قفل‌شده‌اش، تمامِ فضای پل را گرفته بود. الیاس چشم‌هایش را بست. دیگر دردی نبود؛ فقط صدای پای زنی بود که انگار روی خشت‌های حیاط، آرام و بی‌صدا، به سمتش می‌آمد.،✍️ محمدجواد تاجیک
23:05 - 12 October 2026



2 Replies

Profile picture of ‌رز سفید_590516‌
مهتاب....بوی حنای خیس خورده وعطرتند گل محمدی.....عشق ابدی...شهادت....وصال حق....... زیباییی❤️💔

Profile picture of ‌سعید سعیدی گرکانی‌
بسیار عالی موفق باشید