میگفت و چشماش تر میشد،باپشت دستش اشکش رو پاک کرد و ادامه داد؛رسیدیم به اولین در حرم ،خواهرت خودش رو انداخت زمین و گفت یا امام رضا به من داداش بده،دستش رو گرفتم و گفتم بابا اینجا نمیگن که، بریم داخل کنار ضریح بگودیدم یه آقای آخوندی با لبخند گفت آفرین عجب جایی خودت رو انداختی،من لبخند زدمادامه..