یه روز یه حکیمه واسه خودش می‌چرخید، حال می‌کرد با دنیای قشنگش.تو راه یه بنده‌خدایی رو می‌بینه که زیر بار زندگی له شده.حکیم میگه:“داداش چی کار داری می‌کنی با خودت؟ چرا اینجوری خودتو جر میدی؟”طرف میگه:“دارم زحمت می‌کشم که بچه‌هام و نوه‌هام خوشبخت بشن. پدرِ پدرم واسه پدرم رنج کشید، پدرم واسه
. منم حالا باید تا آخر عمر جون بکنم که اونا حال کنن.”حکیمه میگه:“خب تا حالا یکی‌تون خوشبخت شده یا نه؟”مرد با قیافه دل‌مرده میگه:“نه، ولی بچه‌هام دیگه میشن، ایشالا…”حکیمه قاطی می‌کنه میگه:“برادر من، کسی که خودش حال خوش ندارش، نمی‌تونه حال خوش رو به کسی بده.کرم عقاب نمی‌سازه.اول خودت یاد بگیر
حال خوب یعنی چی، اون‌وقت می‌فهمی خوشبخت کردن بچه یعنی چی.”
00:18 - 28 November 2025