یادش بخیر؛جمعه ها صبح مادرم دست ما را میگرفت و هلک و هلک تو هوای سرد میبرد دعای ندبه .. آنجا بود که کم کم از مادرم چادر خواستم ، یک چادر گل قرمز سفید برایم دوخت... انقدر دوستش داشتم که از همه چیز برایم مهم تر شده بود،زیر آن چادر اشک هایی با آب دهان ریختم که خیلی از اشک ها و حزن های الانم
با ارزش تر است .. من از همان دعای ندبه ، دعا خواندن یاد گرفتم، اشک و غم و حزن آموختم ..ظهر ها برنامه با پدر بود، دستمان را میگرفت و میبرد نماز جمعه! هر هفته میشماردم تا ببینم چند تا نماز جمعه خوانده ام.. اینها را گفتم که بگویم مادر و پدر من به من نگفتند که چه بپوش ، چطور نماز بخوان
چطور رفتار کن ، اما با رفتارشان به من آموختند که جایگاه ام را چطور پیدا کنم ... 《آری، من دختر یک پدر و مادر بی سواد هستم، مادری ک حتی از روی قرآن نمیتواند خط ببرد اما طوری رسم زندگی و دینداری را به من آموختند که در هیچ کلاس درسی آن را نیاموختم ...》
21:36 - 1 December 2024