دستانش در بین حلقه های دستبند آهنی خشک شده بود. چشمانش را بسته بودند. گوشش را تیز کرد. صدای جیر جیر درب زندان در راهرو پیچید. پاهایش سست شده بود. منتظر بود با لگدی به سلول اش پرت شود که صدایی کنار گوشش گفت:«زندان خیلی سرده. سرما نخوری» و بعد صدای قهقهه تمسخرآمیز دوسرباز کنار دستش بلند شد. همان دوسربازی که وقتی فردای آن روز برای دادن ناهار، به سلول زندانی سر زدند؛ با جنازه ای رو به رو شدند. جنازه سرد بود. خیلی سرد... دلیل مرگ را نوشتند:«سرمازدگی». هوا سرد نبود. زندانی از تلقین های در ذهنش یخ زد...