✍️ سرمای زندان...#داستانک #ویرشت
دستانش در بین حلقه های دستبند آهنی خشک شده بود. چشمانش را بسته بودند. گوشش را تیز کرد. صدای جیر جیر درب زندان در راهرو پیچید. پاهایش سست شده بود. منتظر بود با لگدی به سلول اش پرت شود که صدایی کنار گوشش گفت:«زندان خیلی سرده. سرما نخوری» و بعد صدای قهقهه تمسخرآمیز دوسرباز کنار دستش بلند شد. همان دوسربازی که وقتی فردای آن روز برای دادن ناهار، به سلول زندانی سر زدند؛ با جنازه ای رو به رو شدند. جنازه سرد بود. خیلی سرد... دلیل مرگ را نوشتند:«سرمازدگی». هوا سرد نبود. زندانی از تلقین های در ذهنش یخ زد...
✍️ MR. SAD
12:52 - 10 October 2026
social
Poetry and memoirs
the memories



9 Replies

Profile picture of ‌آقای صاد‌
نظراتتون برام ارزشمنده🙏
✍️ سرمای زندان...#داستانک #ویرشت

Show this thread


Profile picture of ‌MALUL | ملول‌
Replying to @Mr_sad110
توصیفات و فضاسازیت عالی بود فقط شروع نداشت نفهمیدم چی به چیه

Profile picture of ‌𝙃𝙊𝙎𝙉𝙄𝙔𝙀 | حُسنیه 𐙚'‌
Replying to @Mr_sad110
ولی این داستان درمورد زندان و سرما نبود..

Profile picture of ‌مسئول پخش جزوه؛‌
Replying to @Mr_sad110
خیلی تمیز بود

Profile picture of ‌⋆نومنا خانوم⋆‌
Replying to @Mr_sad110
باحال بوددددد

Profile picture of ‌Saghar,m‌
Replying to @Mr_sad110
گناه داشت:(قشنگ بود افرین حاجی

Profile picture of ‌امیرحسین| ^𝟏𝟑𝟑^‌
کبوتر رفت و پرپر اومدسرباز هم صدای خنده اش اومد

Profile picture of ‌آقایــ میــمـ                      🎒‌
Replying to @Mr_sad110
عالی بود👏فقط کاش میگفتی ناهار چی بود☺️