پیرمردِ طلبه نشسته بود روی صندلی فیضیهچند تا ‌کتاب هم گذاشته بود جلوشانگار بدهی مالی داشتبه یه طلبه می‌گفت:با خودم گفتم تا آبروم نرفته این کتابها رو بفروشم.این حکایت برخی از طلبه‌هاستطلبه هایی که صورتشون رو با سیلی سرخ نگه میدارن؛ اما:نه دست جلو کسی دراز می‌کنننه پا پس میکشن در دفاع از دین
14:12 - 5 October 2023



1 Reply