میدانم..افتادم. شکست خوردم. زمین خوردم. زمینم زدند، سایه ها. همان هایی که همیشه از وجودشان در زندگی ام میترسیدم؛ سایه ها. تیرگی شان بدجوری افتاده است روی زندگی ام. شبهای سیاه و تاریک؛ چون خفاشی بیدار میمانم و همچون گنجشکی بی پناه اشک میریزم.
قلبم کوچک است؛ اما عمیق. مثل یک دریاچه. آنقدر کوچک که شاید اصلا کسی آنرا نبیند. نبیند دل گنجشک کوچکی دارد پرپر میشود. مگر دل من چقدر مهم است؟ آری، اهمیتش به اندازه همان گنجشک کوچکی است که سنگش میزنند و برایشان مهم نیست چه میآید به سرش. راحت؛آرام؛شیشهای.
سنگ ها به دست سایه ها پرتاب میشوند و قلب شیشه ای ام را که آماده است برای شکستن، خرد میکنند. نمیدانم چه میشود که ناگهان همان سایه های تیره و تار، یکدفعه الهه نجات میشوند و به خیال خودشان تکه های خرد شده ی قلبم را به هم میچسبانند. گاهی با گفتن"شوخی کردم" گاهی هم نهایتاً با ببخشیدی ساده.
الهه نجات شدنشان به درد خودشان میخورد. برای منی که جز سیاهی شب چیزی ندیده ام، همه چیز تیره است. زندگی ام، خودم، روحم ، آرامشی که رنگش به بی تفاوتی می زند، ...تنها یک نور نیاز دارم؛ نوری که بیاید و روشن کند هرآنچه که تاریک بود. نوری که بیاید و..اما الان، آن نور آمده است...
نور آسمانی ای که منتظرش بودم و راه نجات واقعیام بود آمده است! نمیرود. مثل مخلوقاتش نیست که برود و طوری محو شود که گویا هیچ وقت نبوده است..! نوری که میتوانم برای آمدنش، شعری از بن جان بگویم؛آری، من از سیاهیِ شب، به آفتاب رسیده ام..✍ #نهال_مهرگان#تقویم_نوشت ✍📆 15:44 - 30 August 2024