جانِ جانانِ من، ای یگانه گوهرِ تاجِ هستیام
از دیارِ دلتنگی، پیامی فرستادهام بر بادِ صبا، شاید که به گوشِ جانِ تو رسد. یادِ تو، چون نوری درخشان در سیاهیِ شبِ فراق، راهنمایِ راهم گشته است. آن آوایِ دلنشینت، چون نغمهٔ عندلیب در گلزارِ بهار، روحِ خستهام را به وجد میآورد و آن گیسوانِ چون شبِ دیجورِ تو، مرا در وادیِ حیرت فرو میبرد.
ای که آرامِ جان و قرارِ بیقرارانی، حضورت همچون بارانِ رحمت بر کویرِ جانم، طراوت و شادابی میآورد. شادمانم از آنکه مقدّر گشت تا تو را در این گذرانِ عمر، همنفس خویش یابم.
ای از تو دلگرفته و به تو جانسپار! فدایِ آن ناز و کرشمهات، که دل از هر که در آن نگرد، میرباید.بمان، که بیتو، جهانم تیره و تار است و در فراقِ تو، روزگارم چون شبِ یلدا دراز.
00:42 - 16 April 2026