🔺کبریتیلدا با همه بلندی‌اش داشت تمام می‌شد.اما از ننه‌اشرف خبری نبود.خودش قول داده بود؛ بساط لبو و سفره یلدایی فراهم کند و بیاید طبقه بالا تا کنار بی‌بی‌عالیه یلدای خوشی را بگذرانند.اما نیامده بود. بی‌بی کم‌کم داشت نا امید می‌شد. پا شد برای خودش چای ریخت که ننه اشرف زنگ در را
زد. از ذوق حواسش پرت شد، استکان چای را همان جا،زیر شیر باز سماور رها کرد و رفت‌، در را باز کرد.هنوز در را درست باز نکرده بود که ننه‌اشرف با هیکل درشتش در را محکم هُل داد.درمحکم به صورت و عینک بی‌بی خورد.بی‌بی دستش را روی صورت نحیفش گذاشت و صدایش بلند شد: «ننههه چه خبرته؟ چهارپاره استخوون
که زدن نداره؟ »ننه همانطور که زیر لب غر می‌زد و از بچه‌های بی‌معرفتش شکایت می‌کرد ، هندوانه‌ی کوچکی که زیر بغل زده بود و پاکت تنقلات دستش را، سریع توی آشپزخانه برد.ولی پایش روی سرامیک‌های خیس سُر خورد و تعادلش را از دست داد و با آن دامن پر چین و چادر پر نقش ونگارش نقش زمین شد.هندوانه وسط آشپزخانه
ترکید و به همه در و دیوار پاشید و پاکت تنقلات پخش و پلا شد.جیغ ننه‌اشرف ساختمان را برداشت و صدای سوختم سوختمش خانه را پر کرد.بی‌بی عالیه، دوید شیر سماور را بست و زیر بازوی ننه‌اشرف را گرفت و بلندش کرد.هنوز توی خیسی کف سرامیک‌های آشپزخانه و روی شکسته پاره‌های هندوانه‌ی یلدا ایستاده بودند
که ناگهان برق قطع شد .ننه اشرف محکم زد پشت دستش و با تعجب پرسید:«یا امام حسین حالا چی‌کار کنیم».بی‌بی عالیه هم چندتا فحش آبداری که بلد بود و نبود نثار شرکت برق کرد. بعد به زحمت دست هم را گرفتند و کورمال کورمال خودشان را به پذیرایی رساندند. در همین زمان صداهای مشکوکی از طبقه پایین شنیدند.اول
خوب گوش تیز کردند، بی‌بی‌عالیه وحشت زده پرسید؟‌«مگه در خونت رو نبستی اومدی بالا؟»ننه اشرف با کف دست تپلش به پیشانیش زد.« ای لعنت به ای حواس پرتی وامونده، اصن حواس ندارم ببینم بستم یا نبستم؟»ـ خوب گوش کن صدای چیه ننه!!؟ توی ساختمون که امشب کسی نیس!.همه همسایه‌ها هم که رفتن خوشگذرونی !ـ یا ابالفضل
هردو از ترس هم را محکم بغل کردند.صداهای مشکوک از طبقه پایین دوباره تکرار شد .بی‌بی‌عالیه حسابی هول شده بود، به آشپزخانه برگشت دنبال کبریت رفت. دستش به چند شیشه ترشی و‌ شوری و مربای توی کابینت خورد و صدای جیرینگی بلند شد.ننه اشرف که توی پذیرایی به دیوار تکیه زده بود، از هر صدایی وحشتزده می‌شد. از
ترس فکش می‌لرزید.حتی صدای تیلیک تیلیک دندان مصنوعی‌اش هم شنیده‌می‌شد. صداهای تلق پلق از طبقه پایین هنوز قطع نشده بود که بی‌بی عالیه بالاخره کبریت را پیدا کرد و آتش زد.همانطور آشفته و وحشت زده تصمیم گرفتند، سر و‌ گوشی آب دهند.با احتیاط و آرام دست به دیوار، پا کشیدند تا به راه پله رسیدند.از دیدن
چند جفت کفش جلوی در آپارتمانِ ننه اشرف،حسابی جا خوردند.پاورچین به جلوی در خانه‌ی ننه که رسیدند دیدند لای در باز است و از وسط نورهای کم سوی چند شمع،صدای پچ‌پچ می‌آید.ننه اشرف هینی کشید و از ترس آرام جلوی دهانش را گرفت.جاروی جلوی در را برداشت و جلو رفت . بی‌بی هم تند تند کبریت می‌زد
اما با لرزش دستانش، سریع کبریت ها خاموش می‌شدند.ننه در را کمی به داخل فشار داد.همین موقع برق وصل شد. توی خانه‌ی ننه‌اشرف پر از آدم و شلوغ بود. بچه ها و نوه هایش آمده بودند.روی میز چوبی مبل یک لحاف مخمل قرمز با حاشیه آبی پهن کرده بودند و ظرف انار دون‌ شده و هندوانه و مخلفات توی سینی را هم رویش
گذاشتند.بی‌بی عالیه نفس راحتی کشید و خواست بالا برگردد.ننه اشرف همان طور که داشت آدرس کتاب حافظ را به نوه‌اش می‌داد.بال دامن بی‌بی را گرفت و گفت :«بخدا اگه بزارم بری!»هنوز داشتند هندوانه را قاچ میزدند که صداهای مشکوکی از طبقه بالا به‌گوش رسید.✍️#نگارمحمدی#داستان‌کوتاه#یلدا
12:36 - 18 December 2024



12 Replies

Profile picture of ‌سید علی جعفری‌
@S_alijafari18 December 2024
Replying to @Negar_Mohamadi
عالی

Profile picture of ‌رضا محسنی‌
@user16886692771118 December 2024
Replying to @Negar_Mohamadi
طبقه بالا هم لابد بچه های بی بی عالیه اومده بودن که آخرش گفته از طبقه بالا هم صداهای مشکوک میومده درسته؟یا کلا پایان بندی رو آزاد گذاشتین ؟ داستان کوتاه بود یا بلند!؟خیلی طولانی شد که!به رمان میموند.گیرا و جذاب بود ،خداقوت

Profile picture of ‌مریم🫐‌
@Maral688618 December 2024
Replying to @Negar_Mohamadi
طبقه بالاچخبر بود؟😁

Profile picture of ‌طلبهء پروازی‌
@Talabeh_Ye_Parvazi18 December 2024
Replying to @Negar_Mohamadi
احسنت،خیلی خوب بود.مثل ترشی سیر ننه بزرگا خوب و جا افتاده.اصلاً ترشی سیر7ساله در مقابل بعضی از داستانکای شما مثل سیر خام میمونه.از بس که خوشگل و خوب و دقیق گفته شد.کدبانوی شهر قصه ها،همه چیز خونه اش سر جا و به اندازه استفاده میشه.

Profile picture of ‌هادی یقطین‌
@Hy_134718 December 2024
خیلی عالیه و اگر در طرح اتفاقات و حوادث که به نظر غلو آمیز است ( و البته به آن صبغه طنز ی تکرار ی می بخشد) کمی وقایع طبیعی تر جلوه می کرد. و از سرعت وقایع کاسته می شد شاید بهتر بود. البته اظهار نظر حقیر بیشتر جنبه سلیقه ای دارد.علی ای حال همانطور که گفتم : " خیلی عالی"

@sawq432127 April 2025
Replying to @Negar_Mohamadi
حقیقتا زیبا و شیوا و روان چه قلم روانی 🌹

Profile picture of ‌بینهایت طلب🇵🇰‌
@Binahayat_talab21 December 2025
Replying to @Negar_Mohamadi
علی بینظیرو پر از احساس