قبلتر دنبال یه روز میگشتم، یه روزِ خوب.دقیقا مثل همون چیزی که روی پلنر سال دهمم نوشته بود، یه روز خوب!با یه جلدِ بنفشِ پاستیلی :)
یه وقتایی همش روزا رو شب و شبا رو روز میکردم تا برسم به اون روزِ خوب.ترسیمم از اون چی بود؟ خودمم نمیدونم لابد اینکه به خواسته هام مثلا رسیده باشم یا مثلا اون روز روزی باشه که همه کارامو انجام دادم و میتونم بلند، حتیٰ با یه جوک بی مزه بزنم زیر خنده!
جدیدا فهمیدم،قرار نیست روز خوب، روز کاملی باشه.اره من واقعا خوب بودن رو با کامل بودن اشتباه گرفته بودم.(سوءتفاهمها از ما یه دلقک میسازن برای ما)
چون اصلا لازمه کامل بودن، کامل شدنه.یعنی اینکه ما همراهِ اتفاقات زندگیمون رشد میکنیم، بعد هی اونارو کامل میکنیم و خودمونم نسبت به قبل تکامل یافته تر، از آب در میایم.و خب اگر چیزی نباشه که ما رو کامل کنه که فایده نداره.
اینجاست که رنج و مفهوم رنج میان برا ما دست تکون میدن، (هی ما اینجاییم تا تو قوی تر شی) و اینجوری ما انسان های قابل تری برای زندگی روی این کرۀخاکی میشیم!#زحَل #انگارهـها 21:24 - 3 May 2026