خب مدل کندش،
منشن کنید خاطراتتونوبازنشر میزنم
همین امشب بود که از اتاق اومدم بیرون، رفتم تو آشپزخونه تا برای تنوع یه سری به یخچال زده باشم. دیدم از سالاد ظهر، اندازه دو قاشق باقی مونده. برش داشتم، همون موقع خواهرم وارد آشپزخونه شد که بره تو پذیرایی، یه نگا انداختم دیدم رفت سمت مامان که بشینه.
اینو بگم که خواهرم خیلییی بیصدا حرکت میکنه، مثلا یه جایی نشسته اما تو نمیدونی که اونجاست یا اصلا کِی اومده اونجا.سرمو بردم پایین و سرگرم سالاد شدم، در حد ۲۰ ثانیه یا کمتر طول کشید، تموم که شد، گذاشتمش تو ظرفشویی اومدم سمت راهرو که برم تو اتاق.
یهو حس کردم از تو تاریکی یه جسمی داره میاد بیرون به سمت آشپزخونه. از ترس به حالت رکس 🦖 دستام نیمچه اومد بالا گفتم واهاهای! دیدم خواهرمه! گفتم فکر کردم تو پذیرایی هستی!!انقدر این اتفاق افتاده که این بار بدون هیچ واکنشی به راهرفتن ادامه داد و رفت سمت پذیرایی.
00:35 - 6 January 2024