غربت، فاصلهای از جنس دلتنگیدر این سرزمینِ دور، هر روز برای من یک فصل است. اینجا، خورشید طلوع میکند، ؛ آسمان آبی است، هزاران نفر در خیابانها در حرکتند، اما در میان این همه ازدحام، من تنها سایهای هستم که زبانِ دلش را کسی نمیفهمد.
غریب بودن، نه فقط در دوری از جغرافیا، که در گم کردنِ خودِ حقیقی است. اینجا لبخند میزنم، کار میکنم و به زبانِ آنها حرف میزنم، اما در اعماقِ قلبم، یک دردِ کُند و مُمتد خانه کرده است. دردی به نام «دلتنگی» که مانند وزنی سنگین بر شانههایم نشسته و مرا از همه جدا میکند.
22:50 - 9 مهر 1404