عنوان داستان: سوء قصدمتن داستان(حدود 140 کلمه):ساعت دقیقا نه شب بود. دور میدان گنجی که می‌رفت، جلوی ماشینش را با دستان لرزان گرفته بود. ظاهرا با موتور زده بود به پای یک بچه. بچه آه و ناله می‌کرد. گفته بود: «با موتور زدم به پای این بچه. خدا خیرت بده، این بچه رو برسون بیمارستان.
15:15 - 9 May 2023

37 Views


Profile picture of ‌ر. ایزدی‌
@Reihaneizady9 May 2023
داره درد می‌کشه. پاش شکسته. موتورم خورده زمین خراب شده.»کمک کرد و بچه را بلند کرد و گذاشت در ماشین آگاهی. سربازش هم همراهش بود. سرباز ماشین را روشن کرد. هنوز پنج شش متری نرفته بود که ماشین را گرفتند به رگبار.زخمی شده بود. در را باز کرد. افتاد روی زمین.
Profile picture of ‌ر. ایزدی‌
@Reihaneizady9 May 2023
نزدیک آمدند و از فاصله نزدیک یک تیر زده بودند گلویش و یک تیر به سرش. چهار نفر موتور سوار با آن مرد آمدند و بچه را از داخل ماشین بردند و فرار کردند. سرباز بی‌سیم زده بود. بقیه همکارانش از آگاهی آمدند. شهیدم بین راه بیمارستان شهید شد. ‌بعد از بیست و چهار ساعت خلافکارها را گرفتند.
Profile picture of ‌ر. ایزدی‌
@Reihaneizady9 May 2023
معلوم شد ماجرا به پنج ماه پیش برمی‌گردد.اعلام کرده بودند چند تا باند مواد مخدر هستند. چند شب می‌خواهند مواد جا به جا کنند. شهید احمدی و نیروهایش کمین کردند. حین این کمین، آن شب، چهار نفر درگیری پیدا کردند. یکی از سرکرده‌های قاچاق کشته شد و یکی هم زخمی و دو نفر هم زندانی.
Profile picture of ‌ر. ایزدی‌
@Reihaneizady9 May 2023
احتمالا نه نفر بودند. مابقی هم فرار کردند. آنکه بیمارستان بستری شد، همان شب کشته شد. خانواده‌اش افتادند دنبال شهید احمدی. فهمیده بودند که آن شب فرمانده عملیات بوده است. نقشه کشیده بودند. ساعت ورود و خروجش را فهمیده بودند.یک نفر را پیدا کردند و به او پول دادند که برود میدان شهر و شد آنچه نباید می‌شد.
1 Reply