بعد دوباره نگاهش کرد.چشمانش گرد شده بود. گفت: «منو نگاه کن، من اومدم به بزرگم گفتم پول مردم رو پیدا کردم چه کارش کنم، مادرم میخواد راهنماییام کنه، میگه ببر برای خودت آتشی از جهنم بگیر.»مادر خندید و پسرش را در آغوش کشید و گفت: «میخواستم امتحانت کنم ببینم چی میگی.»به نقل از:پدر شهید فیروز زنجانیان