چشمش به یک پنجاه تومنی خورده بود. برداشته بود و آورده بود منزل. پول مچاله شده را کف دستش گرفته بود رو به مادرش: «من این پول رو پیدا کردم. چه کارش بکنم؟»مادرش سربرگرداند و نگاهی به پول کرد. دوباره رویش را گرداند و خیارها را در کاسه خرد کرد. لبخندی زد و گفت: «برو تخمه‌ایی چیزی بخر.»...
16:08 - 15 May 2023

26 Views


Profile picture of ‌ر. ایزدی‌
@Reihaneizady15 May 2023
بعد دوباره نگاهش کرد.چشمانش گرد شده بود. گفت: «منو نگاه کن، من اومدم به بزرگم گفتم پول مردم رو پیدا کردم چه کارش کنم، مادرم میخواد راهنمایی‌ام کنه، میگه ببر برای خودت آتشی از جهنم بگیر.»مادر خندید و پسرش را در آغوش کشید و گفت: «میخواستم امتحانت کنم ببینم چی میگی.»به نقل از:پدر شهید فیروز زنجانیان
1 Reply