بچهها شما میدونید دارید با زندگیتون چهکار میکنید یا شما هم ؟
iri@Rossy27 October 2026مادامو مادام حافظ رو باز کن و به دامان سعدی بیوفت. مادام فالِ قهوهت رو کج کن، صاف کن، با اشکات درختهای کج رو صاف کن. گلها رو پرپر کن، به پر آخر برس و سرت رو بین دستانت بگیر. صدفها رو بذار تو جیبت و دهتا دستبند از سنگهای مختلف دستت کن، سکه بنداز و روی آسمون قمار کن.
@Rossy22 October 2026هرچی از این رابطه دلتا گرفتم، ریشه نداشتیم عزیزم. ریشه نداشتی. نمیتونستم بیارمت رو محور و بهت یاد بدم چجوری خودت رو، ریشهت رو به چیزی بند کنی. ریشه نداشتی. منفی بودی و هربار تو قدرِ مطلق گذاشتمت، منفی دراومدی.
@Rossy20 October 2026جگرمان زیر دندانهایمان هزار تکّه شد، تاب آوردیمو تابمان شکست، دنیا را خواب برد ما را وهم، تحملمان با میخ طاق شد بر گچ دیوار، گنج را دیگران بردند و رنجش را بر سر سفرهٔ ما جا گذاشتند. به کوزه رسیدیم با لبانی ترکترک، دیدیم کوزه نیز شکسته بود و آب برخاک کویر خشکیده بود.
@Rossy20 October 2026شما هم دارید نمیتونید شونههای خمیدهٔ بابا و مِنمِن کردنهای مامان رو، خبرهای رعبآور و سایهی جنگ رو، قیمتهای دورههای کنکور و کتابای تست و آزمونها رو، شهریهی کلاسها و پس زدنِ علاقهها رو، شرمندگی و میل به محو شدن رو؟ کاش شما راحت باشید و چیزی نباشه براتون که "تونستن" بخواد، همهچی شده باشه.
@Rossy20 October 2026ستارگان را که پایین میکشیدم دستانم میسوخت. تکّهتکّه زخم میشدند. برق دندانهایت، هنگام آن خندههای وسیع که گوش تا گوش صورتت را بهبازی میگرفتند، کورم میکرد و پوستم را میسوزاند. به تو که گله میآوردم، میگفتی از سوزش دست، به هنگامهی لمس نور.