امان از اون سحر ...
💔۹ اسفند ۱۴۰۴...🥺اون شبِ خودتونو توصیف کنید:#شاید_چالش
2 MB
05:16 - 29 September 2026



Profile picture of ‌سجاد‌
برای خوردن سحری بیدار شدیم. تلویزیون برعکس حالت معمول، اون سحر خاموش بود. شروع کردیم به خوردن سحری. حدود ۳ دقیقه گذشت. مادرم گوشی رو برداشت و داشت توی گروه دوستانش مثل همیشه پیام می‌داد. اما یه لحظه یکی از اعضای همون گروه در یک پیام نوشت «یا صاحب‌الزمان عج».
Profile picture of ‌سجاد‌
همین کافی بود که مادرم تا ته مسئله رو خودش پیش بینی کنه؛ همون لحظه مادرم خیلی مضطربانه گفت:«رهبر چیزیش نشده باشه؟» و داد زد که تلویزیون رو روشن کنیم. همه دست از غذا کشیدیم. اصلا یادمون رفت که می‌خوایم روزه بگیریم و دیگه هیچی سحری نخوردیم. داداشم رفت تلویزیون رو روشن کرد.
Profile picture of ‌سجاد‌
تلویزیون روشن شد، زد شبکه خبر، قرائت زیبای منشاوی و تصاویر روی ماه آقا رو نشون می‌داد.دیگه همونجا بود که اولین نفر مادرم داشت هق‌هق بلند گریه می‌کرد. اینقدر بد گریه می‌کرد پدرم رفت آرومش کنه، داداشام که از بغض انگار لال شده بودن، کپ کرده بودن، برعکس همیشه هیچی نمی‌گفتن.
Profile picture of ‌سجاد‌
من در حالی که اصلا باورم نمی‌شد و منتظر تکذیبش بودم، فقط داشتم اشک می‌ریختم.مونده بودم با این خبر چه خاکی تو سرم کنم؟من آرزو داشتم یه بار فقط آقا رو از نزدیک ببینم.بعد اعلام شهادت، کل این عمرم که آقا رو دیده بودم، عین فیلم از جلو چشم هام رد شد.ذهنم تا ته ماجرا رفت، حتی به جاهای خیلی بد و بدتر.
Profile picture of ‌سجاد‌
پدرم هیچ حرفی نمی‌زد. تا حالا این حال پدرمو ندیده بودم. مثل اکثر اوقات خیلی آروم و ساکت اشک می‌ریخت.با بغض اینو نوشتم، دیگه توان بیشتر نوشتن ندارم.اللهم عجل لولیک الفرجالتماس دعا ...
1 Reply