آروم و با هیبت وارد شد عصا بر میداشت و قدم میزداومد جلو و سلام کردگفت: مادر جون اینا برا کمک به جبههالنگوهاشو در آورد گذاشت رو میز...داشتم براش قبض رسید مینوشتم دیدم حاج خانم داره میرهگفتم :مادر صبر کن براتون رسید بدم
یه لحظه ایستادبا همون نگاه خسته ی با هیبتش یه لبخند زد و گفت: مادر جونچهار تا پسرم شهید شدن رسید نگرفتمبرا این چار تا النگو رسید بگیرم؟!!!یه لحظه خشکم زدناخودآگاه زیر لب گفتم:یا ام البنین
مرحومه حاجیه خانم فاطمه عباسی ورده معروف به امالبنین ایران مادر شهیدان معظم راه خدا به نام های علی، محمد، یونس و احمد جوادنیا✅️ تعجیل درفرج امام زمان(عج)، سلامتی رهبر عزیزمان امام خامنه ایی و پیروزی جبهه مقاومت صلوات.
12:31 - 11 September 2025