با خودم فکر میکنم توی این روزها که حقیقتا قلبم متلاشی شده و روزنهی زخمهاش بجای نور، شده معبر و مأمن و سرپناه و منشأ درد و خونِدل، اگر تویی وجود نداشت که توی دونه به دونهی حرفا و تأکیداتش من رو به من، عشقش رو به من، قدرت و زور و توان راه امدنم رو به من یادآوری کنه
و جوری از من حرف بزنه که انگار خدا تمام و کمال شش روز و شب رو برای خلقت من صرف کرده و دستم رو بگیره تا خود خود آسمون، تا خود خدا؛ و از عمق ناامیدی من، نور بشه و اعماق وجود خدا رو بهم نشون بده؛ من باید چه میکردم با خودم؟ و...
و همین عزیزِ من... گاهی وقتها تو انقدر من رو عزیزْ دوست میداری، که خودم هم حیرتزدهْ محو این حال خوب میشم و از خودم میپرسم: مگه میشه یک نفر رو اینقدر دوست داشت؟ مگه میشه من رو اینقدر دوست داشت؟
[و چشمَت؛ سبزِ لاهیجان...]¹
Show this thread
02:35 - 12 May 2026