🟢 شیخ سیف العائدی،امام جماعت حرم عسکریین نقل کردند در آشپزخانهٔ حرم سامرا سرآشپزی از شهری دور داشتیم که هر پانزده روز فقط یک شب مرخصی داشت.
🔹 حدود سه سال خدمت کرد؛ تا اینکه گفت «خسته شدم، زن و بچهم خسته شدن، منم زندگی دارم، دیگه نمیتونم بمونمگفتیم:به وجود شما نیاز داریم جایگزینی نداریم اما قبول نکرد و میخواست برودشب آخر، یک ساعت به اذان صبح، بیدار شد، گریه کرد و سرش را به دیوار زدوگفت ویلی! وای بر من!گفتیم چی شده؟
🔹گفت: امام زمان ارواحنا فداه به خوابم آمد و فرمودند فلانی،کجا میخواهی بروی؟گفتم:آقا،زن و بچهامامام فرمود عَلى خاطِری لا تَروح؛ به خاطر من نرو، به خاطر من بمون.
🔹اما گفتم: آقا، به خاطر شما هم راه نداره؛ من دیگه نمیمونم.امام فرموداگر آشپز باشید و مهمان سر سفره بیاید، رهایش میکنید و میروید؟ اینجا خانهٔ پدر و مادر و جدّ من است؛ مهمان و زائر داریم.به زائران چه بگوییم؟ گفتم: خسته شدم باید برومامام بازویم را گرفتند و گفتند
«بلند شو بیا، سر این دیگ را بگیر.»یک طرف دیگ را امام و طرف دیگر را من گرفتیم و همراه امام آشپزی کردیماز خواب که بیدار شدم، خیلی ناراحت شدم. گفتم: آقاجان میمانم؛ برای امام زمانم کار میکنمبازویی را که امام فشار داده بود، چنان قدرتی یافت که تا آخر عمر دیگهای سنگین را با همان یک دست بلند میکرد
📌چقدر امام زمان به ما فرمودند: بامن بمانید دستتون رو از من جدانکنید«به خاطر من گناه نکنید» و ما نشنیدیم...😔
06:23 - 20 October 2026