مامان مثل مارگزیده ها از درد میپیچید .کسی کاری نمیکرد . پرستار گفت برو منفی یک لباس اتاق عمل بگیر . گفتم نه نمیتونم .نمیدونم چی شد از در رفتم بیرون . رزیدنت با گوشیش سریع میگفت مریض کیس فلانه .همونجوری که حرف میزد با سرعت دستگاه اکو رو از یه اتاق میکشید بیرون .من وسط سالن رژه میرفتم . حتما داشتم
گریه میکردم .تند تند نفس میزدم . دستم روی سینه ام بود . ذکر میگفتم . حضرت مادر ُ صدا میزدم .مامان درد داشت داشتم میدیدم . تی ان جی داشت میگرفت ولی بازم درد داشت .در سی سی یو بسته شد . من پشت در راه میرفتم . تو سرم تصور همه صحنه ایی بود . همه چیزایی که تو طرح خودم دیده بودم
جلو چشمام بود .در سی سی یو باز شد . دور تخت پرده رو کشیده بودن . پاهای رزیدنت از زیر پرده دیدهدمیشد . نشسته بود لبه تخت. پاهاش اویزون بود .پرده تکون میخورد .وحشت کردم .در داشت بسته میشد خودم با تنه و بزور جا کردم تو سی سی یو . پرده رو یکم زدم کنار . داشت اکو میکرد . داشت اکو میکرد . داشت اکو میکرد .
یه نفس کشیدم .گفتم مامان من اینجام . مامان با ناله اعتراض گفت مامان بیا اینجا خودت پرده رو بگیرمرد روبرومه .رفتم گوشه پرده رو گرفتم که دید نداشته باشه. دستام میلرزید .اصلا نمیدکنم چه شکلی بودم . حالم چجوری بود. زن مریض تخت بغل اشاره کرد بهم .گفت گریه نکن مامانت میبینه .گفتم اره . خودمو سفت گرفتم
دکتر اکو میکرد مامان ناله . ریتش یک آن دیدم تا ۶۰ اومد پایبن همونموقع گفت قلبم گرفت .سریع برگشت رو ۶۵. نوسان داشت . دکتر میگفت چرا نگفتی درد داشتی . گفت گفتم قلبم پر پر میکنه .دکتر فکر نمیکرد پر پر کردن یعنی درد داشتن .و گرنه باید زودتر از اینا میبردش اتاق عمل .زنگ زد جراح.اماده شدن برا اتاق عمل
01:59 - 1 September 2026