ز بار غم الفم دال گشته حیرانم ز سوز مرگ دلم، آه، مرثیه خوانممیان سردی و غربت تو را وطن دیدمچه کرده‌ای که به میهن غریب و ویلانمبه سیلِ اشکِ روان، غرقم و تو می‌خندیو من ز طعنه‌ی این روزگار ویرانمنمک به زخم نه آن می‌کند که بتوان گفتحکایتیست که شرحش نخوانده میدانم
اگرچه طعنه‌ی اغیار تیغِ برّان استبه زیر زخم دل و اشک خویش، پنهانمبه دوشِ خسته کشیده‌است بار عهد تو رادل رمیده و بی‌مکنت و پریشانمبه یاد گوشه‌ی چشم خمار و مژگانتبه گِرد خویش کشیدم حصار زندانماسیر چشم تو ام یا به قول مولانااسیر دیو و ددم آرزوست انسانمکشید درد غمت را قلم ز خونِ دل
و نقش تیره‌ی تو مانده بر رخ جانممیانِ این همه انبوه‌ِ آدم و آهنغریبِ خلوتِ شهرِ شلوغِ تهرانمهمیشه سهم من از روزگار، غم بودهولی خوشم که به دنیا دو روز مهمانمشاعر: ساجده نظیفی🌹
19:39 - 4 November 2026

5 Reactions
171 Views