بنّا بود، چون کر و لال بود، خیلی جدی نمیگرفتنش.یه روز کنار قبر پسر عموی شهیدش با انگشت یه قبر کشید، نوشت”شهید عبدالمطلب اکبری!خندیدیم! هیچی نگفت. فقط یه نگاهی به سنگ قبر کرد و سرش رو انداخت پایین و رفت.فردای اون روز عازم جبهه شد و دیگه ندیدیمش. ده روز بعد شهید شد و پیکرش رو آوردن.دقیقا...
دقیقا جایی دفن شد که برای ما با دست قبر خودش رو کشیده بود و ما مسخره بازی درآورده بودیم!وصیت نامهش خیلی سوزناک بود.نوشته بود:یک عمر هر چی گفتم؛ به من میخندیدن!یک عمر هر چی میخواستم به مردم محبت کنم، فکر کردن من آدم نیستم و مسخرهم کردن!یک عمرکسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم، خیلی تنها بودم
ما رفتیم. اما بدونید هر روز با آقام امام زمان(عج) حرف میزدم.آقا خودش گفت: تو شهید میشوی ...
04:52 - 1 December 2025