خیلی‌ها تو را دوست داشتند… آری، خیلی‌ها!میلیونی دل می‌بردی. دوستت داشتند چون سایۀ اقتدار بودی، چون #پناهگاه بودی، چون رهبر بودی؛ نائب امام زمان، امید مظلومان، ستون انقلاب…من هم به همۀ این‌ها باور داشتم، عمیقاً و بی‌هیچ تردیدی. اما حس من به سید علی خامنه‌ای، از مسیرهای‌ زیادی گذشت...
که تنها در گرو حکم سیاسی‌ نبود؛ مسیرِ پیچ در پیچ، تماما دل.من تک تک ثانیه‌هایی را که تصویرت بر صفحۀ تلویزیون نقش می‌بست، نفس کشیده بودم. خط نگاهت را که مثل دریای آبی و آرام در سکوت جاری بود، دنبال می‌کردم. حرکات ظریف بدنت، که هر کدام رازی داشت، در حافظه‌ام حک شده بود.
تکه‌ کلام‌ هایت، آن لبخندِ زاویه دار و معصومانه‌ات که گاهی میان ابهتت نقش می‌بست، چروک‌های صورتت، اخم ریزت... من جزء به جزء همه را حفظ کردم. همۀ این‌ها برای من، گران‌ترین دارایی‌ها بودند.آه… که چقدر سخت است استفاده از افعال گذشته. «دوستت داشتند»، «نگاه می‌کردی»، «حرف می‌زدی»…
انگار موشکی از جنس درد، به جانم برخورد کرده و جای زخم عمیقی بر روحم گذاشته است؛ زخمی که مطمئنم درمان ندارد و نخواهد داشت.این آتش سرد نمی‌شود، اما یاد می‌گیرم چطور خودم را در حصارِ «تظاهر به فراموشی» زندانی کنم.مثل همین هفته که خودم را به در و دیوار زدم؛ عکس‌ها را ورق زدم،
صدایت را بارها و بارها گوش دادم، و در اوجِ ناباوری، به خودم تلقین کردم:"این‌ها برای همین روز‌هاست.."اما مگر دل، فریبِ این بازی‌های غریب را می‌خورد؟ مگر می‌شود فراموش کرد، وقتی هر ذر وجود، با خاطرۀ تو عجین شده؟
انگار سرنوشت من، تا ابد در این کوچۀ تنگِ دلتنگی، در این انتظارِ بی‌سرانجام، مُهر شده است…و تا همیشه در تنهایی خویش، تنهاترین مسافرِ جادۀ طولانیِ حسرت‌ها خواهم بود.
14:15 - 10 March 2026

2 Reactions
108 Views