پیرمرد که از دور دیدشان،لبخندی روی صورتش جا گرفت و به سمت‌شان آمد.فرمانده جلو رفت و با او دست داد.پیرمرد دست فرمانده را با دست‌هایی چروک خورده محکم فشرد.فرمانده گفت:اجازه میخواستیم بریم خونه‌ی شما.پیرمرد گفت:افتخارمیکنم ایرانی‌ها تو خونه‌ی من بمونن.بعد به سمت خانه رفت و در را باز کرد.پیرمرد چند
قدمی بیشتر داخل حیاط نرفته بود که اشک در چشمانش حلقه زد.رو کرد به فرمانده و رزمنده‌هایی که پشت سرش بودند و با صدایی گرفته گفت:روزی که داعشی‌ها به اینجا حمله کردن،دوازده‌تا بچه‌م رو سر بریدن، تو همین حیاط دفن‌شون کردم.سیدمصطفی به باغچه نگاه کرد.تپه‌هایی کوچک و بزرگ از خاک کنار هم بودند.
چشمانش را بست.کودکانی را تصور کرد که با ترس و لرز،گوشه‌ای ایستاده و باوحشت به آدم‌های سیاه‌پوشی که با کتک و فحش از خانه بیرون‌شان کرده بودند،نگاه می‌کردند. چشمش را باز کرد و به کپه‌های خاک خیره شد. غمی در دلش نشست.غمی که با روضه و حال و هوای عزای آن ماه دم خور بود.
18:59 - 2 February 2025

177 Views


1 Reply