مادر شهید صدر، بیماری دستگاه تنفسی داشت و دکتر معالج او (دکتر ضیاء العبیدی) به من گفته بود اگر کولر آبی اتاق او را با کولرگازی عوض نکنید، حالش بدتر می‌شود. برای همین من تصمیم گرفتم کولری گازی برای منزل شهید صدر بخرم. فردای آن روز به بازار رفتم تا قیمت کولر را بپرسم و بعد از شهید صدر اجازه بگیرم و
آن را بخرم. وقتی به خانه برگشتم بدون این‌که از نظر پزشک و ضرورت کولر گازی برای درمان مادر شهید حرفی بزنم، به او خبر دادم که به بازار رفته‌ام تا قیمت کولر را بپرسم. شهید صدر به شدت عصبانی شد و رنگ چهره‌اش تغییر کرد و به نظرم اگر من فرزند خونی‌اش بودم کتکم می‌زد. بعد با حالتی خاص به من گفت:
«احساسات تو مُرده؟ وقتی برخی از مردم یک پنکه ساده هم ندارند، من زیر باد خنک باشم؟ مگر نمی‌دانی من می‌خواهم به عنوان مرجع، زندگی ساده‌ای داشته باشم و به ساده‌ترین ظواهر زندگی و حتی فقط ضروری‌ترین آن‌ها اکتفا کنم؟».
به خدا قسم از این‌که می‌دیدم شهید صدر این طور عصبانی شده و گویی اصلاً احساس و محبت در قلبش جایی ندارد شگفت زده شده بودم. به او گفتم: «تنهایی به بازار رفتم و کسی خبردار نشد». گفت: «مردم می‌دانند تو با من هستی و رفتار تو را پای من می‌گذارند.»
گفتم: «دکتر گفته این کار را انجام بدهید و می‌توانید از خودش بپرسید». بعد همه‌ی حرف‌های دکتر را برایش تعریف کردم.
شهید صدر پس از شنیدن حرف‌های دکتر به حال طبیعی خود برگشت و تلاش کرد من را هم که جا خورده بوده آرام کند و گفت: «پسرم! من می‌خواهم این واقعیت موجود [جامعه اسلامی] را با حرف و عمل خودم تغییر بدهم، و تو از این به بعد باید این حقیقت را همیشه در همه‌ی رفتارها و اقداماتت به یاد داشته باشی».
16:39 - 12 October 2025