«همین شهید مهدی زندی، داستانی دارد که هر وقت من یادم می‌آید، شرمنده خودم می‌شوم. بعد از والفجر ۸ در یک روزِ پاسدار، یک کسی پیشنهاد داد گفت بیاییم پاسدار نمونه معرفی کنیم. ما از این کارها نمی‌کردیم. من خامی کردم، پذیرفتم. آن وقت یک حسینیه کوچکی داشتیم. پاسدارها همه جمع شدند. چند نفر را در ذهن خودم
مطرح کردم که دوتای‌شان شهید شده‌اند و یکی‌شان زنده است، ولی به آن‌ها چیزی نگفتیم. چیزی مثل سکّو درست کردند‌. آمدم بالای سِن. آن‌جا در بحث پاسدار نمونه شروع کردم صحبت‌کردن. همه نگاه کردند ببینند پاسدار نمونه کیست. شهید زندی هم آن آخر جمعیت نشسته بود.
یک چفیه سفید دور سرش بسته بود و دستش زیر چانه‌اش بود، حرف‌های من را گوش می‌داد. این چهره در چشمان من به یادگار جا مانده است. انگار همین الان این صحنه را می‌بینم. معرفی پاسدار نمونه در جنگ کار خیلی خطایی بود. من خطای بزرگی کردم.
وقتی رسیدم به اسم او، تا گفتم زندی، احساس کردم انگار زمین باز شد و او با تمام وجود در زمین فرو رفت. مثل ابر اشک می‌ریخت. آن قدر گریست که زیر بازوهایش را گرفتند، آوردند به سمت من. وقتی این سکه را از دست من گرفت، با چشم پُر از اشک توی چشم من نگاه کرد، گفت: «به من ظلم کردی.» یک چنین موجوداتی بودند.»
بخشی از بیانات سردار قاسم سلیمانی#ژنِرال#خاطرات_سردار_شهید_حاج_قاسم_سلیمانی
17:46 - 28 October 2025