آن روزها معاون اجرایی حزب‌الله بود. از سوی حزب به ایران آمد. با مسئولین ایرانی، از جمله رئیس‌جمهور، دیدار کرد. در همان دیدارها تقاضای دیدار با امام خمینی(ره) را مطرح نمود. حال امام خوب نبود و به او پاسخ منفی دادند. ناامید نشد و گفت: «ما تلاش خودمون رو می‌کنیم.» درخواست ملاقات را به گوش دوستش،
شیخ محمدحسن رحیمیان، رساند. او هم خیلی زود برایش وقت گرفت.همراه آقای رحیمیان به خانه‌ی امام رفت. وارد اتاق که شد یک لحظه بُهتش زد؛ فقط امام بود و او. سلام کرد و جلو رفت. دستش را بوسید و گزارشی را که قبلاً نوشته بود تقدیم کرد. بعد هم گوشه‌ای نشست و سر به زیر انداخت.
امام همان‌طور که روی کاناپه نشسته بود، گزارشش را خواند و بعد سرش را بلند کرد: «حالا خودتون بفرمایید...» سیدحسن فارسی را می‌فهمید، اما نمی‌توانست صحبت کند. به زحمت صدایش را از ته گلویش جدا کرد و کوشید تا صدایش را به امام برساند. امام خندید و گفت: «بلندتر.»
سیدحسن تلاش کرد صدایش را بالاتر ببرد، اما باز هم امام نشنید و به ناچار اشاره کرد بیاید جلوتر بنشیند.نشست روبه روی امام، طوری که نزدیک بود پایش به پای امام بخورد. نزدیک به بیست دقیقه گفت و امام شنید. حرف‌هایش که تمام شد، امام پرسید: «این حرف‌ها خلاصه‌ی گزارشی است که نوشتین؟»_بله.
امام ادامه داد: «گزارش رو با دقت بیشتری می‌خونم. به مسئولین مربوطه هم میگم حواسشون به شما باشه. ایران هرگز شما رو رها نمی‌کنه. سلام من رو به بچه‌های حزب‌الله برسونید و بگید خمینی گفت: صبر کنید، تقوا داشته باشید و تو این مسیر پایداری کنید.»#سید_مقاومت#قهرمان_من
21:43 - 22 November 2025