هنوز ذهنم درگیر است که به تابلوهای فرودگاه می‌رسیم. تازه نزدیکی‌اش با ساحل مشخص می‌شود. مریم مناطق فقیرنشینی را کنار فرودگاه نشان می‌دهد و می‌گوید: «اینجا محله‌ی الأوزاعيه. بیشترشون شیعه هستن؛ مثل ضاحیه. رفیق حریری خیلی خواست اینجا رو با خاک یکسان کنه و به فرودگاه اضافه کنه، مقاومت مردم اجازه نداد.»
پرسیدم: «خب چرا مردم مقاومت کردن؟ شاید جای بهتری ساکنشون می‌کرد؟»دوباره إسرا برگشت و لبخند زد. مریم دامه داد: «نه؛ هیچ مسکن جایگزینی وجود نداشت. فقط بیرونشون می‌کرد و محله رو صاف می‌کرد.»چشم‌هایم از تعجب گرد شده بود. «مگه می‌شه آخه؟»
مریم رویش را می‌کند سمت دریای خیلی آبی مدیترانه که الان سمت راستمان است: «در لبنان هر چیزی امکان داره! وقتی فساد باشه، یعنی قانون می‌تونه طبق سلایق اشخاص اجرا بشه.»دیگر سرم در حال سوت کشیدن است. خجالت می‌کشم جملاتی که در ذهنم مثل نئون نیم سوزشده‌ی اسم مغازه‌ای، روشن و خاموش می‌شود را بلند بگویم.
اینجا انگار چند سال آینده‌ی ماست. اگر روند اختلاس و قانون‌گریزی ما هم با همین شیب ادامه پیدا کند، روزی می‌رسد که حتی برای توجیه ظاهری بی‌قانونی لازم نیست تبصره‌ای و راه‌دررویی به آن ببندیم.کم کم از شهر خارج می‌شویم. به نظرم سرعت ماشین‌ها بیشتر از چیزی است که برای جاده‌های تپه ماهوری مجاز باشد.
می‌پرسم: «پلیس جریمه نمی‌کنه اینا رو؟»مریم با بی‌خیالی می‌گوید: «نه؛ لبنان پلیس هم نداره!»#اِلی..‌#سفرنامه‌ی_شامات‌#و_حدود_سرزمین‌های_اشغالی#فائضه_غفارحدادی
10:13 - 25 December 2025