کمکم به ورودی دمشق قدیم میرسیم. فکر را رها میکنم که از توضیحات یونس جا نمانم. میگوید: «دمشق قدیمیترین شهریه که هنوز هم توش زندگی رونق داره. قبلاً هفت دروازه داشته و حالا هم هفت ورودی داره. کاروان امام حسین رو از باب الصغير وارد شهر کرده بودن که کوچکترین دروازه بوده و نیتشون تحقیر کاروان بوده.
محل دفن بعضی سرها هنوز هم تو همون ورودیه.»به اولین حاجز تفتیش میرسیم. ماشینها را کامل متوقف میکنند و تا محتویات صندوق عقب و همه جا را میگردند. یونس ولی کارتی نشان میدهد و رد میشود. کمی جلوتر، چند «حاجز» دیگر هست که از هرکدام با همان کارت عبور میکنیم.
نمیدانم چه کسانی کارت دارند و اصلاً چند جور کارت وجود دارد، ولی دلم برای آنها که کارت ندارند میسوزد. چندین بار باید پیاده و سوار شوند.یونس میگوید:«کل شهر پر از این حاجزهاست.»می پرسم: «مردم کلافه نمیشن؟»لبخندی میزند و میگوید: «دستبوسشون هم هستن! اینا نبودن که مردم زنده نمیموندن!
ولی نمیدونید چه حس خوبیه که آدم بدون تفتیش هرجا که دوست داره بره. سال پیش اومدیم ایران و از قم با ماشین رفتیم شیراز و برگشتیم. تو مسیر میگفتم یعنی ما این همه شهر رو رد میکنیم و کسی ازمون نمیپرسه کجا میرید؟ از کجا میآید؟ کارتون چیه؟ توی ماشینتون چی دارید؟!»
05:43 - 14 June 2026