🌷ساعت نه و نیم شب بود. صدایم کرد. _ برادر، اوضاع تغذیه بچهها چهطور است؟- هیچ کم و کسر ندارند. _یعنی میوه فصل هم بهشان دادهای؟ - بله حاج آقا _ موز هم خورده اند؟جا خورد. گفتم: نه این که دیگر واجب نیست. _ یعنی چی؟! همین امشب برای بچهها میخری بینشان توزیع میکنی. آمدم بگویم این وقت شب ...
چهطور برای دو سه هزار نفر موز پیدا کنم، اما حرفم را خوردم. میدانستم اول وقت فردا دوباره پیگیر میشود. ✍روایت: شصت و سوم 📖 کتاب: نورعلینیم نگاهی به زندگی و اوجبندگی"سردار شهید نورعلی شوشتری" #غدیری_ام 💚#با_شهدا_گم_نمی_شویم╭❤️╰┈➤ @Sedaye_Enghelab 22:01 - 11 June 2025